از اینکه مرا به زندان می افکنید از شما سپاسگزارم


خانه ی پدری من یک خانه ی قدیمی است. خانه ای که به رسم گذشتگان برای آنکه بیشترین بهره را از نور آفتاب داشته باشد روبه خورشید ساخته شده است و در سراسر نمای آن جز پنجره چیزی وجود ندارد. نمایی یکپارچه از آهن شیشه که تابستانهای داغ و زمستانهای بسیار سرد را بر ساکنانش تحمیل می کند اما همیشه به خانه ی ما روشنایی می دهد. شاید من روزی سرما ی سخت این خانه را فراموش کنم، شاید من روزی گرمای طاقت فرسای این خانه را فراموش کنم اما هرگز روشنایی همیشگی آن را از یاد نمی برم. روشنایی ابدی خانه ای که روزها از خورشید بود و شبها از تیرهای چراغ برق.

سالهاست که همه ی خانواده کمر بسته اند به نشاندن کلنگ بر تن این خانه. هر کس برای خودش دلیلی دارد. بچه ها به فکر خانه ای تازه ساز و مد روز هستند و مادر به فکر آب گرم و بالا و پائین نرفتن از پله و جای بازتر و پدرم به خاطر تنفری که از این خانه دارد. پدرم هر وقت که صحبت خانه می شود دندانهایش را روی هم فشار می دهد و با نفرت می گوید: «به چه چیز این خانه دل خوش باشم؟ پایم را که اینجا گذاشتم پدر و مادرم مردند و برادرهایم کشته شدند. خودم را به زندان انداختند، پسرم را به زندان انداختند. دلم می خواهد همین آلان آنقدر از اینجا دور شوم که مطمئن شوم هرگز این خانه ی نکبتی را نبینم. حیف که سند اینجا گرو حکومت است وگرنه همین امروز لودر می گذاشتم پای این خانه!»

این همه ی قصه ی غم انگیز من است درباره ی این خانه که بر خلاف دیگران دوستش دارم. این خانه تمام بچه گی و بزرگی مرا یکجا در خودش جا داده و دلم نمی خواهد خراب شدن جایی که آنجا ساخته شده ام را ببینم. تمام بچه های فامیل پدرم را مثل ما صدا می کردند «آقایی» و این آقایی از آن آدمهاست که پرش به هر زندگی که بگیرد در آتش می سوزد. همه چیزش آدم را آتش می زد. کمد آقایی، کتابهای آقایی، انباری آقایی، جعبه ی آقایی، وسیله های آقایی و همه چیز آقایی خاص بود و هنوز هم هست. خودم خنده ام می گیرد وقتی فکر می کنم تمام «من» را با کمد دیواری پدرم و انباری خانه ساخته اند.

بچه که بودم «آقایی» همیشه نصیحت می کرد که پسر کتاب بخوان و من که می دانستم پدرم با خواندن من شاد می شود هر چیز مکتوبی را روی هوا می زدم و می خواندم. از کتاب گفته تا مجله و روزنامه و هر کاغذ پاره ی دیگری، همه چیز را می بلعیدم تا پدرم را شاد کنم. کار سختی بود. شاد کردن پدری مثل «آقایی» کار راحتی نبود. هنوز هم نیست. نه حرف می زند نه به این راحتی ها تغییر حالتی را در چهره اش می شود دید. کل دنیایش را ریخته درون خودش و به شعله ی غمهایی از جنس مرگ و خون و درد مثل شمع جلوی چشم ما آب می شود و ما را هم می سوزاند اما کاری از دست ما برای او و برای خودمان ساخته نیست. جنس او با جنس خیلی از آدمهای دور و برش فرق دارد و بدبختانه شباهتهای من و او بیشتر از اینکه ما را به هم نزدیک کند از هم دور می کند.
در دوران کودکی من و دیگر فرزندان خانه لباس نو یک چیز همیشگی نبود، اسباب بازی چیز نادری بود و کتاب هیچ وقت نبود پس برای شاد کردن پدری که کودکش را اهل مطالعه می خواست چاره ای جز باز کردن «کمد آقایی» و برداشتن «کتابهای آقایی» نبود. پدرم موقعی که کتابهای کهنه ی خودش را دست من می دید حالت خاصی پیدا می کرد. خودش را شاد نشان می داد یا حداقل من فکر می کنم شاد بود اما حس می کردم توی دلش آشوب است و از چیزی نگران.
بچه ها از خودشان توقع ندارند همه ی چیزهای دنیا را بفهمند من هم اصراری نداشتم که بفهمم چرا آدم بزرگها بعضی وقتها هم خوش حال هستند هم نیستند. سرم به خواندن کتاب داستانهای «کمد آقایی» گرم بود و نفهمیدم چطور شد یکدفعه پدر و مادرم مرا محکم بغل کردند وسایلم را جمع کردند و گفتند به سلامت! برو دانشگاه و برای خودت کسی بشو!
بیچاره آنها و بیچاره من که خبر نداشتیم من بدون آنکه کسی بداند برای خودم کسی شده ام و «من» خودم را ساخته ام. کتاب داستانهای «کمد آقایی» کار خودش را کرده بود.
بچه که بودم نمی دانستم آفریقا کجاست،الجزایر کجاست، فلسطین کجاست، ویتنام کجاست. نه مالکوم ایکس را می شناختم نه پاتریس لومومبا را. با اینکه از لباس گاندی خوشم می آمد از قیافه اش متنفر بودم و با آنکه از ریشهای چه گوارا خوشم نمی آمد عاشق چشمهایش بودم.
توی کتابهای آقایی از سرزمینی می نوشتند که اسمش قاره ی سیاه بود اما روی نقشه ی جهان که توی دفتر مدرسه بود و من فقط سالی سه بار موقع گرفتن لوح تقدیر به خاطر شاگرد اول شدن می توانستم نگاهش کنم اصلا جایی به اسم قاره ی سیاه نوشته نشده بود.
سیاه پوست ها را دوست داشتم. سیگار کلفت لای انگشتهای چه گوارا را دوست داشتم. لباسهای «مدل لختی» گاندی را دوست داشتم. از مردهایی که صورتهاشان را با آن پارچه های سفید با خطهای مشکیِ رویش می پوشاندند خوشم می آمد. از کلمه ی ساواک چون خیلی شبیه کلمه ی مسواک بود متنفر بودم. مخفیانه صحبتهای پدرم با یکی از دوستانش را گوش داده بودم و بخاطر اینکه می دانستم در جایی به اسم «کمیته مشترک » یک روزی پدر و عمویم را از پا گره زده اند و به نرده ها آویزان کرده اند از همه ی نرده ها متنفر بودم.
می دانستم سانسور یعنی باز کردن نامه و جزوه ی آشنایی با دستگاه سانسور نامه را خوانده بودم اما چون هیچ وقت نامه ای برای ما نمی آمد نتوانستم بفهمم توی نامه ها چه چیزی می گذارند که باید برای باز کردنش دستگاه سانسور ساخت.
راهنمای ساخت بمبهای دست ساز را هزار بار با دقت خوانده بودم و روزهای جمعه اگر فیلم سینمایی عصر، جنگی بود و صحنه های انفجار داشت با گرفتن تیله و تخمه و عکسهای فوتبالیستهای توی آدامس و ... از بچه های محل عکسهای جزوه ساخت بمبهای دست ساز را نشانشان می دادم. من و بعضی بچه های تخس محل هرچه ساعت و سیم و چیزهای دیگر را به هم وصل کردند بمب نشد که نشد. فقط کتک خوردیم.

توی سالهای دانشگاه صدها بار کمان حلاجی تنهایی را به جانِ کُرکهای درهم رفته و سفت شده ی خاطرات بچگی انداختم. به این فکر می کردم چرا بچه که بودم از خودم بعضی سوالها را نپرسیدم؟چرا از خودم نپرسیدم:
_ ایران چرا سیاه پوست ندارد؟
_ چرا عمو عرفات و دوستان آقایی که توی عکسها صورتشان بسته است و توی دستشان مسلسل است هیچ وقت خانه ی ما نمی آیند؟
_ چرا از دماغ عمو ابراهیم توی قبر خون می آمد؟
_ چرا بابا و عمو ابراهیم دو نفری با هم رفته بودند توی قبر؟
_ چرا بهتر بود همه جا اسم پدرم رابه جای اسماعیل، ابراهیم بگوییم؟
_ ...

اینقدر از تنهایی متنفر بودم که به تنهایی عادت کردم. اینقدر به تنهایی عادت کرده ام که با سوال کردن آرامش تنهایی ام را برهم نمی زنم. برایم عادت شده که تلخی نگاه پرسشگر و ملامت کننده ی دیگران را تحمل کردن. مثل سوار شدن دوچرخه ی بیست و هشت در 8 سالگی با آن حالت مسخره ی بدنی که یک پایش از وسط تنه ی دوچرخه به طرف دیگر رفته و می خواهد با یک زاویه نامتعادل؛ نیم حرکتهای  دورانیِ رکاب دوچرخ را تکرار کند.

توی دوران کودکی همه کتاب داستان و اسباب بازی هست فقط داستانها فرق می کند و اسباب بازی ها یکجور نیستند. داستان یکی را نویسنده ای با قلم روی کاغذ می نویسد و داستان دیگری را روزگار با کمربند روی گوشت تنش. یکی داستان شنگول و منگول را می خواند و دیگری داستان آزادی سیاهان را. غصه ی قصه ی یکی حمام نرفتن حسنی است و غصه ی قصه ی دیگری بدن سوخته ی کودکان ویتنام زیر بمبهایی که به جای باران از آسمان می بارد.

من هیچ شکایتی ندارم. من هنوز هم به کودکی خود که فکر می کنم لبخند می زنم. اگر باز هم به دوران کودکی باز گردم و بتوانم اسباب بازیهایم را خودم انتخاب کنم باز هم همان گلوله های فلزی توی «جعبه ی آقایی» را بر می دارم بازی می کنم. دوباره با خواهرم پاهایمان را هفت و هشت به هم می چسباندیم و پرتقالهای آهنی را برای هم قل می دادیم.
چرا به جای لذت بردن از زندگی باید به دنبال دلایلی میگشتم که مال دنیای آدم بزرگها بود؟ به من چه اگر سوپاپ دیگ زودپز مادرم چهارتا سوراخ داشت و آن هزار و چند صدتا سوپاپ دیگ زودپز پدرم فقط یک سوراخ بزرگ داشت. به من چه که پدرم هر وقت ما را سر جعبه های توپ قلقلی و سوپاپ دیگ زودپز گیر می انداخت هم توی صورت من کشیده میزد هم خواهرم. به من چه اگر هر چیزی را «آقایی» پنهان می کرد من می توانستم پیدا کنم. به من چه اگر پدر و مادرها دوست ندارند بچه هاشان میوه را با سرنیزه ی ژ-3 پوست بکنند. به من چه که خطر یعنی چه. به من چه اگر توپهای فلزی کوچک ما نارنجک عمل نکرده بود و سوپاپ های دیگ زودپز «آقایی» جسدهای براق فشنگ. به من چه اگر صدای زمین خوردن پوکه ی برنجی حس سرد اغواگری داشت که آرایش سلولهای بدنم را به هم می ریخت. به من چه اگر پدرم تنها وقتی مرا با دوچرخه اش به گردش می برد که همه زیر راه پله ها قایم می شدند و صدای کر کننده ی ضد هوائی هایی که با هواپیماهای عراقی موش و گربه بازی می کردند گوشها را کر می کرد. به من چه که آلبوم عکسهای «آقایی» پر از آدمهای خونین و مالین و تکه پاره بود...

دلم برای اسباب بازیهایی که به موزه شهدا رفتند تنگ شده است. من کودکیم را دوست دارم. خانه ای که در آن بزرگ شدم را دوست دارم. کمد کتاب، انباری، وسیله ها و همه چیز «آقایی» را دوست دارم. جائی را که «من» منِ خودم را پیدا کردم دوست دارم. سرمای استخوان خرد کن زمستان، گرمای سوزان تابستان، روشنایی همیشگی خانه مان را دوست دارم. درخت انگور «پیر» توی حیاط باغچه مان هم سن و سال «زندگی» خودم است. همیشه نرسیده به خانه از سر کوچه بوی نعناهایی که خودم و آقایی توی باغچه کاشته ایم مستم می کند. دنیای من توی حوض کوچک حیاط خانه مان جا می شود. من هنوز «جعبه های آقایی» را نگه داشته ام. کتابهایش را نگه داشته ام. نه توی زمستان توی اتاقم بخاری روشن می کنم و نه توی تابستان به فکر کولر هستم. این خانه تنها شاهد زندگی من است. من شاهدم را لخت و عریان دوست دارم. دوست داشتم می شد لباسهایم را می کندم و با دیوارهای آجری این خانه عشقبازی می کردم.

همه چیز اینجا به نفع من است. سند این خانه را حکومت بازداشت کرده و من که مثل حکومت فکر نمی کنم باید محاکمه شوم. سند این خانه را اگر آزاد کنند با کلنگ می افتند به جانش پس همان بهتر که خانه من گروگان حکومت باشد. همان بهتر که پدر و مادرم فکر کنند این سند شیشه ی جان من است در دستان حاکمان، که اگر بیافتد و بشکند من را به چهارمیخ می کشند که می کِشند. مدتهاست سند این خانه را بهانه کرده ام برای نرفتن. همه دارند از ترس طاعون فرار می کنند و می روند. بعضی ها که سالها پیش فرار کرده اند هنوز هم نرسیده اند. من نمی خواهم بروم. کسی کا باید برود ما نیستیم. اینجا مال ماست.

ولی خوب اینجا اسم قهرمانها را می گذارند دنکیشوت تا خجالت بکشند و بشوند یک ترسو یا یک خائن. اینجا خائنها از قهرمانها محبوب ترند. اینجا همه می ترسند که نوبت خودشان شود. همه می ترسند که کرم عذاب وجدان ریشه _ آرامششان که نه_ ، عادت کردنشان را بخورد. اینجا سنگ خودی ها زودتر از دشنه ی غیرخودیها تن آدم را زخمی می کند. اینجا آخرین نفر لیست دشمنان هر کس دشمنش است و نفرات اول همه دوست هستند.
مثل شیطان زیر گوش آدم پچ پچ می کنند که از خانه ات برو! اینجا خانه ی من است. درست است که سندش را حکومت توقیف کرده برای خودش که زبان مرا توقیف کند ولی اینجا خانه ی من است. من از خانه ام نمی روم. کسی که باید از خانه ام برود من نیستم. می دانم فکر می کنید جای کسی که این حرفها را میزند سینه ی خاک و توی گورهای بی نام و نشان است اما زمانه عوض شده. آدم ها و قدرتها و مناسبات هنوز همان ها هستند که بوده اندر اما چیزهایی هم عوض شده است. به هر حال من هنوز زنده ام پس برای نرفتن بهانه همان سند خانه باشد بهتر است.

می دانم که باید بروم زندان. حکم زندان از همین حالا هم صادر شده است فقط فعلا برای من نمی خوانندش تا به وقتی که حکومت تشخیص دهد. حکومت همیشه همه چیز را بهتر از ما می داند. حق همیشه با حکومت است. پس صبر می کنم تا موقع زندان رفتنم را آنها به من بگویند.
کسی که به زندان می رود به امید مرخصی باید سندی روی پرونده اش باشد. پدر و مادر من غمخوار تر از آن هستند که ملاقاتهای چند روزه ی میان حبس را نخواهند پس سند خانه ما به این زودیها آزاد نمی شود. پس خانه ی ما به این زودیها خراب نمی شود. چه خوب است که من و سند خانه مان داریم به هم کمک می کنیم. او به من برای نرفتن و من به او برای خراب نشدن. این خانه همه چیزش استثنایی است.

چقدر خوب این که این حکومت اجازه نمی دهد ما مثل خودش فکر نکنیم. چقدر خوب است که این حکومت به ما اجازه می دهد که به زندان برویم. چقدر خوب است که این حکومت مدام سند خانه های ما را توقیف می کند. خدایا از اینکه این نظم دقیق را به وجود آورده ای و با آرامش شاهد شاهکار خلقت خود هستی از تو سپاسگزارم. از حکومت هم سپاسگزارم که نماینده لایق تو بر روی زمین است و مرا به جرم اندیشیدن به زندان می اندازد و سند خانه ما را توقیف می کند.

من خانه ای که کودکیم را در آن گذرانده ام دوست دارم. این روزها برای کودک درونم که چشمان نگرانش به خواب نمی نشیند همان لالایی ای را می خوانم که زمستانهای سرد خانه ی شیشه ای مان را با آن، بدون بخاری تحمل می کردم. لالائی آرامش بخشی که بیش از آنکه برای خوابیدن باشد برای بیدار شدن است.

«نیست تردید زمستان گذرد
وز پی اش پیک بهار
با هزاران گل سرخ
بی گمان می آید»

۱ نظر: