۱۳۹۸ آبان ۴, شنبه

اقتصاد سیاسی فرهنگ، ارث اجتماعی و نقدی به منتقدان فرهنگی و اجتماعی



همایون شجریان و علیرضا قربانی کلیپ آلبوم مشترک خود را در ایران مال ساخته‌اند. محلی که مثال برجسته‌ای از فساد اقتصادی، تخریب محیط زیست، شکاف طبقاتی، رانت خواری، دخالت نهادهای نظامی در ساختار اقتصادی، بانکداری کثیف، ناکارآمدی و شهر فروشیِ شهرداری‌ها،  تمرکز ثروت با منشاء مشکوک و نامشخص و حکمرانی مطلق و بی نظارت سرمایه و مذهب در ایران است.

عده‌ای از روشنفکران، فعالین سیاسی و اجتماعی، فرهنگ دوستان و مردم به این تصمیم و اقدام همایون شجریان و علیرضا قربانی انتقاد کرده‌اند و همایون شجریان با درشتی به این انتقادات پاسخی داده است که سراسر فرافکنی و توجیه‌تراشی است. نوشته است: «قلم‌کشان محترم شما به من یاد ندهید که چه بکنم و چه نکنم. درسم را پس از سالها شاگردی و هم نفسی با بزرگان ادب و هنر این مرز و بوم آموخته‌ام» و همه‌ی اینها سبب تعجب عده‌ای و خشم یا انتقاد دیگرانی شده است.

اینکه همنفسی با بزرگان ادب و هنر(احتمالاً منظور او همنفسی با پدر، دوستان پدرش، بازیگران، صاحبان سرمایه‌های فعال در صنعت فرهنگ و غیره است) چه ربطی به تخلفات شهرسازی و فساد اقتصادی دارد مشخص نیست. اینکه چطور هم‌نفسی با بزرگان ادب و هنر می‌تواند در کسی ایجاد کننده آگاهی درباره مسائل اقتصادی، سیاسی و فرهنگی باشد خود سوال دیگری است. اینکه چرا فرزند محمدرضا شجریان تصور می‌شود اگر چیزی یا جایی دارای مجوز قانونی از حکومت باشد مسئولیت فردی و اجتماعی یک هنرمند یا یک شهروند را برطرف و بلاموضوع می‌کند سوال مهم دیگری است. اما موضوع این یادداشت چیز دیگری است. چرا فرزندان اساتید برجسته در زمینه علم و هنر یا افراد دارای سرمایه اجتماعی وقتی قدم در راه والدین خود می‌گذارند اغلب به جاده‌ی خاکی می‌زنند و حاشیه‌ساز می‌شوند؟


فرزندان آدمهایی که در یک زمینه به مرحله استادی یا کارکشتگی رسیده‌اند یا در زمینه‌ای نام، آوازه و سرمایه اجتماعی دارند، وقتی در همان زمینه فعالیت و تخصص پدران و مادران خود وارد می‌شوند معمولاً (نه همیشه اما در بیشتر موارد) یا گند می‌زنند یا گندشان بالا می‌آید زیرا علیه مخاطب، یا علیه جامعه موضعگیری می کنند یا کاری انجام می دهند. خیلی سریعتر از آنچه بتوان حدس زد به فکر نقد(اسکناس) کردن خود می افتند. یا در بغل قدرتها و دولتها غش می کنند یا به خدمت سهامداران بزرگ بازار فرهنگ در می آیند. از زمین و زمان طلبکار می شوند و گوش خود را در برابر انتقادات می بندند. عاقبت در دل یا آشکارا به مخاطب و مردم کشور خود پشت می کنند و در سنین پیری تبدیل به عروسکِ کارزارهای انتخاباتی و تبلیغاتی می شوند.

دلایل و روایت و عوامل متعدی دخیل است.تلاش برای بیرون آمدن از زیر سایه و نام والدین و همزمان استفاده از میراث، رانت، نام و روابط آنها. اصرار به راه نادرست برای اثبات استقلال داشته یا نداشته‌ی خودشان، متوقع بودن، تکبر، محق دانستن خود، توجیه کارهایشان به بهانه موقعیت خاصی که دارند!

احساس برتری یا اعتماد به نفس کاذبِ که برآمده از شرایط زیست و مصرف موقعیت خانوادگی است، ارائه یک فروتنی ریاکارانه در ظاهر که خودشان در باطن به آن باور ندارند، نقدناپذیر بودن به دلیل محق تصور کردن خود در ایده و عمل به این دلیل که خود را متصل و ادامه‌ی تاریخ می پندارند،

استفاده از خاطرات و روابط اجتماعی برآمده از ارتباطات سببی و نسبی به عنوان سند یا دلیل، بدیهی فرض کردن استعداد خودشان، بدیهی دانستن نظرات خودشان، پاسخگو نبودن، برخورداری از جایگاهی که پایه و اساس ندارد و ساخته نشده است زیرا ساختگی یا عاریه‌ای است،

فرقی ندارد بچه‌ی شجریان باشد یا فرزند فلان آقازاده، یا دختر فلان مبارز سیاسی، یا دختر فلان کارکردان یا پسر فلان نویسنده یا نوه‌ی فلان خیّر، یا پارتنر فلان شاعر یا همسر فلان شخصیت تاریخی، فرهنگی، سیاسی، علمی یا فرزند فلان نوازنده، یا نامزد فلان کشته شده، یا ...

شاید خیلی وقتها متوجه نشوید که فلان نویسنده یا زندانی سیاسی دارد خواسته یا ناخواسته با شرح گذشته خود به صورت زیرپوستی فرزند خود را به زور در تاریخ جا می‌کند. یا فلان هنرمند با دادن نقشی یا جایگاهی در یک اثر هنری یا اجرایی در یک صحنه فرزند خود را بدون طی روند طبیعی بالا می‌کشد...

صحبت بر سر مالکیت و ارث است. مال و اموال نباید روی زمین بماند. حال یا والدین نگرانِ میراث خود هستد یا فرزندان تشنهی وصول میراث خود هستند یا هر دو. در سیستم سرمایه‌داری همه چیز کالاست حتی هنر، فرهنگ و تاریخ! فرهنگ نیز اقتصاد سیاسی مخصوص به خودش را درد و البته که تحلیل اجتماعی و روانکاوانه با آن در هم تنیده و گره خورده است و نباید تک خطی و یکبعدی به مسئله نگاه کرد.

بنگاه و دلال این نقل و انتقالِ ارث، رسانه ها و موسسات فرهنگی هستند. کمیسیون خود را می گیرند و تاریخ و فرهنگ را معامله می کنند. از این دست به آن دست. بازار این نقل و انتقال همان نظامِ مصرفِ فرهنگ است. مشتریان انبوهی دارد و نرم افزار کارگزاری این بورس همان اکانتهای شبکه‌های اجتماعی است.

نکته‌‌ی ظریف اما این است که در هر مرتبه نقل و انتقال ارث فرهنگی، تمرکز و تراکم این نوع سرمایه، رقیق می شود. حتی اگر وارث تک فرزند باشد هزینه نقل و انتقال، مالیاتها و سهم شرکا، سهامدران و کارپردازان بالاست به همین خاطر هرچقدر این سرمایه بزرگ باشد نهایتاً در یک یا دو نسل مستهلک می شود. البته معدود مواردی هم وجود دارد که قبل یا بعد از مرگ صاحب میراث اجتماعی و فرهنگی، تراستی تشکیل می شود تا از پراکنده شدن مایملک و از مایه خوردن دارایی ها  توسط میراث‌خواران جلوگیری شود و با حفظ اصل دارایی فقط سود آن در اختیار وراث قرار بگیرد..

پروسه مستهلک شدن سرمایه فرهنگی و اجتماعی طی فرایند انتقال ارث در یک یا دو نسل، مانند نسبت و رابطه میان سرمایه مالی و سرمایه‌ی ثابت و در گردش بخش تولید است. هرچقدر گردش مشتقات مالی بالا و بازار آن گرم و به ظاهر پر آتیه باشد، در نقطه‌ای که درآمد ناشی از موهومات(قیمتهای ناشی از سفته بازی، سهام با ریسک بالا، بیمه ی ریسک و هر نوع دارایی حبابی) رابطه ارگانیک خود را با ارزش‌های واقعی(کار، ثروتهای طبیعی، نمایندگان یا حاملان این ارزشها نظیر کالاها و ...) و مناسبات بازتولید کنند آن از دست بدهد بالاخره در جایی حباب می‌ترکد و رکود ایجاد می شود.

لازمه خروج از رکود بر باد رفتن دارایی های موهوم و حبابی(خیالی) است. آنچه غیر موهومی است پیش از ترکیدن حباب از چرخه خارج می‌شود و با شکل دیگری تجسد می‌یابد. سهام تبدیل به طلا می‌شود، اسکناس تبدیل به زمین می شود، ارزشهای کاغذی تبدیل به کالاهای سرمایه‌ای می‌شوند و برندهای طلایی تبدیل به پول سیاه می‌شوند.

بعد دیگر ماجرا این است که این فرزندان به نوعی قربانی هستند. کارویژه پدر، تجاوز به روان و ذهن فرزندان است. باردار کردن آنها با ارزشها. بازتولید تفکراتِ برآمده از مناسبات اجتماعی، مناسبات تولیدی، روابط قدرت و فرهنگ متناسب با آن. این عمل به طرق گوناگون انجام می شود. مثلاً یکی به فرزند خود چیزی نمی دهد و در او کینه و حرص ایجاد میکند و دیگری آنقدر چیزی را می دهد که دریافت کننده، آن چیز را بی ارزش و بی اهمیت میکند. این عمل به طرق گوناگون انجام می شود. مثلاً یکی به فرزند خود چیزی نمی دهد و در او کینه و حرص ایجاد میکند و دیگری آنقدر چیزی را می دهد که دریافت کننده، آن چیز را بی ارزش و بی اهمیت می کند.

فرزندی که داشته ی والدین از او دریغ شده یا عطش میل ورزی پیدا می کند یا برای فرافکندن میل به آن نداشته، دست به نفی آن می‌زند. یکی بی حساب و کتاب خرج می کند تا سروری و قدرت خود را اثبات کند و دیگری از ادبیات و هنر و سیاست رویگردان شده و به وادی مهندسی و پزشکی می‌زند. و بالعکس.

استادی پر آوازه یا صاحب یک سرمایه اجتماعی تلاش می کند فرزند خود را پرورش دهد اما معمولاً او را تجسدِ عقده‌ها و کمبودهای خود می‌کند اما در همه حال حامل تردید و تناقض و تضاد نیز خواهد بود. می‌دهد اما لایق نمی‌داند؛ نمی‌تواند ندهد چون تمایل دارد تکلیف میراث خود را روشن کند.

در جریان آموزش یا انتقال میراث فرهنگی و اجتماعی به فرزند، در ظاهر این فرزند است که دارد می‌گیرد اما این در واقع والد است که دارد از فرزند خود استفاده میکند تا تداوم یابد و ماندگاری بیشتری پیدا کند.گ ویی که خدایی کاهن بزرگ معبد خویش را پرورش میدهد تا بهتر و مطابق انتظارش ستایش شود.

بعد دیگری این مناسبات این است که منتقد نقش خودش یا طبقه یا جامعه را فراموش کند و فرایند جمعی، طبقاتی و اجتماعی را به مسئله‌ای شخصی تبدیل کند. قدرت و ساختارها حتی روی کیفیت هوایی که تنفس میکنیم اثر دارند.ورزش و هنر و... مگر میشود که نسبت و رابطه‌ای با قدرت و دولت نداشته باشند؟

ستایش یک اخبارگوی صدای و سیمای حکومت به پشتوانه این شایعه یا این شنیده ی بی سند و مدرک که کنار کشیدن از شغلش ناشی از بازنشستگی نیست و در همراهی با فلان جنبش یا اعتراض خانه نشین شده است، حتی اگر ناشی از خوش باوری و بی توجهی باشد به هر حال همدستی با دروغ و شایعه سازان است.

ستایش اغراق شده از یک بازیکن فوتبال به صرف اینکه در یک یا چند بازی دستبندی با رنگ خاص به مچ خود بسته به حدی که از او تصور قدیس و فردی آگاه و بری از اشتباه ایجاد شود و در مقابل واقعیت، اشتباهات و تعیینات زندگی مادی او چشم پوشی صورت بگیرد. سینه خیز رفتن تا جایی که دفاع، مفتضح شود.

صدای خوب و زیبای یک خواننده را دلیل اهمیت یا درستی نظرات سیاسی و اجتماعی او فرض کردن در جامعه ما رایج است. یک زن موفق در مسابقات موتورسواری یا موفق در تجارت الزاماً یک زن مدافع برابری حقوق زن و مرد نیست و شاید یک سانتی‌متر پائینتر از سطح، حتی اعتقاداتی بازتولید کننده مردسالاری داشته باشد.

روشنفکران و فعالان سیاسی و اجتماعی ایران سهم بزرگی در این ایراد و مشکل دارند که تلاشی نکرده‌اند از فعالیت سیاسی و مبارزه سیاسی در مقابل آلوده شدن به نمایشها و مشارکتهای بازیگران، خوانندگان، هنرمندان، ورزشکاران، مدلها و سلبریتی‌های اینترنتی دفاع کنند. نمونه‌اش انتخابات و خرید اینان با پول نقد، وعده‌ مجوز، رفع مشکلات اداری آنها، لاپوشانی پرونده‌هایشان و غیره است.

دیدار رئیسی(رئیس فعلی قوه قضائیه ج.ا) یا تتلو، نشاندن محمود دولت آبادی پای سخنرانی حسن روحانی، حمایت ساسی مانکن از کروبی، تبلیغ فلان بازیگران از میرحسن موسوی، استفاده از قهرمانان کشتی و فوتبال برای تبلیغ پروژه مدافعان حرم، استفاده از هنرمندان و ورزشکاران برای تبلیغات کثیف‌ترین پروژه‌های مالی و ده‌ها نمونه اینچنینی را می‌توان بر شمرد.
چرا متفکران، روشنفکران و منتقدان به جای پرداختن به ریشه و منشا بیماری صبر می‌کنند تا عفونت به مغز استخوان برسد و سپس به صورت موضعی و مقطعی به پدیدارهای این مسئله مهم می‌پردازند؟


ما در ایران با یک فرهنگ رسمیِ امنیتی و «فرهنگی‌کارانِ امنیتی» مواجه هستیم که تخمِ آنها در همین مرداب التقاط، بی‌تفاوتی و درهم‌آمیزی هنر و قدرت کاشته می‌شود. یکی از راه‌های مقابله با عفونت‌هایی که از طریق نیش پشه‌ها منتقل می‌شود خشکاندن گندابها و زمین‌های آبیاری شده با فاضلاب است. یک جراح برای مقابله با بیماری دستش را در خون و عفونت فرو می کند. برای مقابله با آلودگیِ گندابها فرهنگی-امنیتی و زمینهای آغشته به فاضلابِ قدرت و سرمایه چاره‌ای نیست جز آنکه متفکر، منتقد، روشنفکر کفش و لباسش پیه آلوده شدن دست و کفش و لباسش را بپذیرد. بدا به آن وضعیتی که متفکر، منتقد، روشنفکر به دلیل خفقان، سانسور و بی‌مهری یا بی‌اطلاعی جامعه، در شبکه‌های اجتماعی یا دنیای واقعی به سمت بازیگران، خوانندگان، هنرمندان، ورزشکاران، مدلها و سلبریتی‌های اینترنتی و هنربندان متمایل شود تا به کمک آنان دیده شود یا از الطاف و توجه اینان تغذیه کند.















شرحی بسیار کوتاه و مقدماتی از پرونده قتلهای زنجیره ای

در پائیز سال 1377 در زمان ریاست جمهوری محمد خاتمی، قتل تعدادی از نویسندگان، مترجمان، متفکران، روشنفکران و فعالان سیاسی باعث گشود...