کمی از گذشته و حال




زمانی که مدرسه ابتدایی می رفتم، در مقطعی، همراه داشتن نانچیکو در اراک باب شده بود. جوان ها در دعوا از آن استفاده می کردند و بچه‌ها ادای آنرا در می‌آوردند. بعضی از نانچیکو ها واقعا حرفه ای و خوش ترش بودند و بعضی دیگر دست ساز. آنها که در مدرسه بودند معمولا تشکیل شده بودند از دو قطعه چوب بریده شده از یک دسته طی که از طریق پیچ و یک بند پوتین به هم متصل شده بودند.
خوشبختانه بساط این مسخره بازی طی چند سال جمع شد ولی چند مورد دعوا در محله و مدرسه را یادم هست که چند نفر با همین سلاح به شدت زخمی شدند. همه می خواستند برای خودشان یک بروسلی باشند و نانچیکو به نوعی ورژن اپدیت شده دستمال یزدی و چاقو تبدیل شده بود. از همان کودکی این را فهمیده بودم که لات های واقعی تا وقتی مجبور نشوند دست به چاقو  نمی شود و خودشان را قاطی هر دعوایی نمی کنند اما کسانی که عشق لاتی دارند مدام در حال کرم ریختن به دیگران هستند. اینها درست مثل جوجه خروسی که ادای خروس ها را در می آورد مدام به کُمیک ترین شکل ممکن مشغول اجرای یک سری نمایشهای تقلیدی بودند اما مزاحمتهایشان برای همه دردسرساز  بود. سال چهارم ابتدایی بودم که با یکی از همین‌ها دعوایم شد. بعد از تعطیلی مدرسه یک چهار راه بالاتر از مدرسه ایستاده بود و یک نانچیکوی دست ساز را مثل پنکه در هوا می چرخاند. نه تکنیکی بلد بود و نه کار دیگری جز چرخاندنش می توانست انجام بدهد اما هر بچه کوچک تر از خودش را که می دید یکی با آن به کمر یا باسنش می زد و هرهر می خندید. من قیافه‌ام طوری نبود که هر کسی تصمیم بگیرد سر به سرم بگذارد برای همین با خیال نسبتا راحت مشغول رد شدن بودم که دوستم کنار دستم گفت عابد مراقب باش و چند قدم رفت عقب. در جهت اشاره اش برگشتم و در همان لحظه ای که صورتم چرخید انتهای یکی از دسته ها(کیکونبو) محکم خورد توی صورتم. گریه ام گرفت. ضربه بدی بود و کلا من آدمی نبودم که در فاز دعوا و لات بازی باشم. شاگرد اول یک مدرسه 1700 نفره بودم و در عالم دیگری سیر می کردم. گریه ام گرفت و از شدت حرصی که کرده بودم امانش ندادم. دست انداختم توی باغچه کنار پیاده رو و اولین پاره آجر یا قلوه سنگی که به دستم رسید را برداشتم و گذاشتم پشت سرش. من خونی و او خونی. من گریه می کردم و او نعره می زد. نانچیکو از دستش افتاده بود و با دو دست سرش را گرفته بود و ننه من غریبم می کرد. با دوستم نانچیکو اش را برداشتیم و فرار کردیم. مدرسه ما هم از آن مدرسه ها نبود که اولیا بیایند و شکایت بازی کنند. در آن مدرسه و آن ایام اولیا سالی یکبار یا نهایت دوبار مدرسه می آمدند و اولیایی که بیشتر از این به مدرسه می آمدند مهر بچه‌ننه را روی پیشانی فرزندانشان حک می کردند. این را گوشه ذهنتان داشته باشید.

چند شب پیش ساعت و ده و نیم یا یازده بود که در خیابان قدم می زدم. از آنجایی که سردار خلبان گازانبری و اعضای غیر محترم شورای تخفیف های میلیاردی مشغول شکایت از خبرنگاران افشا کننده فساد اقتصادی هستند و وقتی برای عمران و آبادانی شهرها  و توجه به مردم ندارند؛ و از آنجا که شهر و انسان در خدمت و برده خودروها هستند، چاره ای نبود که وقت و بی وقت از پیاده رو به خیابان بیایم و دوباره از خیابان به پیاده رو برگردم. یکجا نخاله ریخته بودند و یکجای دیگر یک چهارپای درازگوش ماشین اش را عمود بر در خانه اش پارک کرده بود و پیاده رو را کاملا مسدود کرده بود و خلاصه مثل همه خیابانهای دیگر ایران هیچ 20 الی 50 متری را نمی شد به صورت مستقیم و بی دردسر در پیاده رو راه رفت. در یکی از همین پیچیدن ها به یکباره دیدم یک بچه مدرسه ای بسیار ریزه میزه با روپوش مدرسه و یک کوله‌ی  گل و منگولی بر کولش جلویم سبز شد و در دستش نانچیکو بود. تاریک بود و لامپ تیر چراغ برق آن قسمت خیابان که حداقل 2 ماه است من خبردارم سوخته است نوری تولید نمی کرد که فضا را روشن کند. با نور کمی که بود فقط دیدم هر دسته نانچیکو را با یک دست گرفته است و مثل شمشیر بازها روی گارد دارد به طرف من می آید. اولین چیزی که به خودم گفتم این بود که نکند تخمی تخمی بزند و تخم ما را بیاورد توی حلقمان و بعد یاد آن دوران افتادم و از آنجا که تربیت کردن بچه ای که پدر و مادرش تربیتش نکرده اند یکی از تخصص ها و دغدغه های جدی من است، دستم را کمی لَخت کردم تا با یک فروند کشیده آبدار مسیر زندگی اش را عوض کنم. قبل از اینکه دستم را بالا ببرم چند ماشین با فاصله پشت سر نزدیک شدند و نور چراغ آنها فضا را روشن کرد. پدر و مادرش با فاصله پشت سرش راه می آمدند. شاید از مهمانی یا جای دیگری بر می گشتند. از نانچیکو خبری نبود. چیزی که در دستانش بود دو عدد نوشمک بود. از گارد هم خبر نبود و آنطور راه آمدنش برای این بود که نوشمک قرمز را با نوشمک نارنجی را با هم آشنا کرده بود و آنها با هم ازدواج کرده بودند. او هم مشغول رقص در مراسم ازدواج دو نوشمک با یکدیگر بود.
مادر کودک که دید من مکث کرده‌ام  و دارم او  را نگاه می کنم با آرنج به همسرش زد. مرد کمی سرعتش را زیاد کرد و رو به طرف من گفت: اذیت تان کرد؟ لبخند زدم. فقط گفتم: چقدر بانمکه. کلاس چندمه؟ پدر گفت که اولین سال مدرسه اش است. برایش آروزی موفقیت کردم و با یک لبخند جان‌دار آماده شدم که از آنها جدا بشوم. در لحظه آخر که می خواستیم از هم جدا بشویم کودک از پدرش پرسید: بابا چرا این آقاهه لب نداره؟ مادرش گفت مودب باش سیاووش. من خندیدم. اول از اینکه طبق یک محاسبه چشمی متوجه شدم که قد این کودک تقریبا چهار برابر نوشمکی است که به دست دارد. از اینها زیاد می بینم. موز هم موزهای قدیم! ملات این بچه ها را با چه چیزی می ریزند من نمی دانم اما در عجبم که هر دو-سه تای آنها در مجموع فقط هفتاد و پنج صدم استاندارد چیزی است که باید هر یک از آنها باشد. توی دلم به پدر طرف گفتم که اشتباه زدی دیگه داداچ. آدم سر همچین امر مهمی باید تلاش بکند که نان سالم به دست مردم بدهد. مگر چند دفعه است که نصفه و نیمه کاره سر و ته قضیه را به هم آورده ای؟ کمی در ذهنم شیطنت کردم و بعد فکرم رفت به طرف چیزهای دیگر.
کلا شب خوبی شد. بزرگ سالان این جامعه به هم رحم نمی کنند. هر کس منتظر است تا ضعیف تر از خودی گیر بیاورد و همه دغ و دلی خود را از حکومت و اوضاع اقتصادی و توسری هایی که خورده است را سرش خالی کند. بزرگ سالان این جامعه به شدت در حال بی تفاوت شدن هستند. اما این بچه ها با وجود همه کاستی هایی که فکر می کنیم دارند، خشونت کمتری در وجودشان هست. چیزی که جامعه ما به شدت به آن نیاز دارد. البته نباید فراموش کرد به دلیل اینکه آموزش و پرورش و شبکه های تلویزیونی از داخل و خارج مشغول تزریق مزخرفترین دیدگاهها به مخاطبان هستند و در جامعه سانسور شدید در حوزه هنر و کتاب وجود دارد، نسلی که می تواند منشاء تغییرات مثبت در یک جامعه تحت خشونت باشد ممکن است به هر چیز دیگری تبدیل شود و به عنوان رحم مناسب رشد بیشتر فاشیسم عمل کند. همه چیز بستگی به جدال نیروهای مترقی و نیروهای ارتجاعی در جامعه دارد. آنها در قلعه های مستحکم و مسلح به سلاح گرم و سرد و خبرچین و دستِ دستچین کننده؛ و ما دست خالی و زخمی. امیدوارم که حداقل بتوانیم از آن تفکراتی که باید، قطراتی در وجود هر کدام از این بچه ها بچکانیم وگرنه...


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر