هیچ علف هرزی پای یک درخت پهناور، ماندگار نیست






ناصر راست می گفتند، نباید برای این مترسک ها وقت گذاشت

این عکس علی یونسی، وزیر اطلاعات دولت خاتمی و مشاور رئیس جمهور فعلی در راهپیمائی روز قدس است. این عکس ناخودآگاه مرا به یاد وقایع سال 1386 انداخت و اسامی افرادی نظیر فواد شمس، بینا داراب زند، کریم آسایش انداخت.
این سه زمانی به چنان گانگسترهایی در فضای مجازی تبدیل شده بودند که نیروهای رادیکال را آماج تخریب و تهمت و دروغ قرار می دادند و از توسل به هیچ شیوه ای برای مطرح کردن خود رویگردان نبودند.

 بینا دارب زند سطنت طلبی بود که وقتی از زندان بیرون آمد داعیه چپ بودن برداشت و خود را با تقی شهرام مقایسه می کرد. فواد شمس که همچون دیگر برادران و خواهران هم عقیده خود معتقد بودند چپ نباید وارد عرصه سیاست شود به همراه چد نفر دیگر از دانشجویان عمدتاً متعلق به خانواده های توده-اکثریتی گروهی به نام «چپ کارگری» تشکیل داده بودند. کریم آسایش نوجوانی بود که اولین بار در کلاس های تابستانه انجمن اسلامی دانشجویان پلی تکنیک او را دیدم و بعدها عکسش را در بین جوانان حزب مشارکت ایران اسلامی. روزگار عجیبی بود. این جمع معتقد به «مشکوک بودن» دکتر ناصر زرافشان بودند و این مارکسیست برجسته ایرانی را «عامل وزارت اطلاعات» معرفی می کردند. بینا داراب زند این اقتصاد دان را «سردسته لمپن ها» می نامید و فواد شمس از قول "منابع موثق" اعلام می کرد که دفترچه وکالت دکتر ناصر زرافشان به دلیل حکم زندان پرونده وکالت قتلهای زنجیره ای باطل شده است و اودیگر وکیل نیست.
 داراب زند و هیئت تحریریه اش( فواد شمس، کریم آسایش و بقیه کاف و گاف‌هایش)، من و سعید حبیبی را در بیانیه مفصلی از طرف خود، لمپن معرفی کردند و هر دانشجوی چپی که در انجمن ها و تحکیم و یا هر تشکل دانشجوئی دیگری حضور داشت را «خلقی» می نامیدند.
یادم هست روزی کریم آسایش نوشته بود: «همچنین عجیب نیست که کیوان را با رفیق تقی شهرام مقایسه می کند و از وحشت خویش می گوید، شریف واقفی‌ها باید هم همواره کابوس تقی شهرام را ببینند. عابد توانچه از تیره و تبار و از سنخ همان شریف واقفی هاست، برای همین خصم خویش را رفیق تقی شهرام می داند.» یادم هست آن موقع هر رفیقی مرا می دید به خنده می گفت: «عابد مراقب باش تقی شهرام و دار و دسته دنبالت هستند تا ترورت کنند»  و بعد دسته جمعی می خندیدیم. البته برای من همیشه جای سوال بود که فرزندان توده ای-اکثریتی های دیروز که به پیروری از پدران خود به هر نیروی چپ جواین در دانشگاه که همراه و هم نشرشان نبود لقب تربچه پوک می دادند به تقی شهرام و بقیه جانباختگان سازمان پیکار لقب رفیق می دادند.



بگذریم. هدف از نوشتن این خاطرات کوتاه زنده کردن دوباره دعواهای گذشته نبود. خواستم بگویم که حق با دکتر زرافشان و رفیق سعید حبیبی بود. دکتر زرافشان با شنیدن ازاجیف این گروه قاه قاه می خندید و روی شانه ام می زد و می گفت: «برای کسانی از جنس تو که می‌مانید، هر روز ده ها عدد از مترسک ها می تراشند و  جاده خاکی درست می کنند. کار خودت را بکن به این ها توجه نکن. شش ماه دیگر، یک سال دیگر اینها اصلا نیستند. می روند دنبال پرونده پناهندگی یا سرشان را می کنند در آخور سیستم و تکلیف همه با آنها روشن می شود.» سعید حبیی نیز در پاسخ سوال من که  پرسیدم نمی خواهی جواب این بچه را بدهیف گفت: «نه. خودش بزرگ میشه و می فهمه کار اشتباهی کرده.»

این روزها تجربه مزاحمت این مترسک ها به شکل و شمایل دیگری رخ نشان می دهد. گله‌های هار دنیای مجازی که هر روز پاچه یک نفر را گاز می گیرند. یک روز فریبرز رئیس دانا، یک روز ناصر زرافشان، یک روز این فعال کارگری، یک روز آن فعال فعال سیاسی سوسیالیست و خلاصه داستان تکراری گانگسترهای فضای مجازی در حال تکرار است. فکر می کنم برای آنها وقت و انرژی گذاشت. علف هرز، پای هیچ درخت پهناوری ماندگار نیست.


***************

یادگاری شماره یک: ظهور “لُومپَنیسم” در جنبش چپ – نوشته ینا دارب زند و فواد شمس
یادگاری شماره دو: چپ تحکیمی و سوسیالیسم خلقی – نوشته کریم آسایش
یادگاری شما سه: توضیح سردبیر – نوشته بینا داراب زند
یادگاری شماره چهار: طعنه ی تیرآوران – اولین و آخرین موضع گیری دکتر زرافشان درباره این افراد

***************


یادگاری شماره یک: ظهور “لُومپَنیسم” در جنبش چپ – نوشته فواد شمس و بینا داراب زند

مقدمه
“لومپن” در علوم اجتماعی دارای معنای خاصی است که به قشر مشخصی از طبقه کارگر اطلاق می گردد. قشری که به دلیل بیکاری طولانی و فقر ناشی از آن شخصیت و هویت انسانی خود را گم کرده و به هر کاری دست می زند تا بتواند زندگی اش را بگرداند و برایش مهم نیست که این کار، از لحاظ اخلاقی و شئونات انسانی در چه درجه ای از پستی و رذالت قرار می گیرد. در سیاست نیز این کلمه دارای معنای مشابهی است. یعنی به فرد و یا گروه بی هویتی اطلاق می گردد که برای توجیح موجودیت و تبلیغ خود دست به هر کار غیر اصولی و کثیفی می زند. متأسفانه در یکی دو ماه اخیر چنین پدیده ای در جنبش “چپ” ظهور یافته و نه تنها “هیئت تحریریه سلام دمکرات” را، بلکه تمامی تحرکات مستقل دانشجویی و روشنفکری چپ را مورد هدف خود قرار داده است. طبق اطلاعات رسیده از جریان ها و محافل چپ، این جریان عمدتاً در دوستان “چپ رادیکال” که به علل مختلف در یک حالت خلاء سیاسی به سر می برند تاثیر گذار بوده است. اما در جریانات دیگر، به خصوص زمانیکه جنبش دانشجویی و روشنفکری چپ از یک تند پیچ تاریخی در برخورد با نیروهای لیبرال می گذرد، تأثیر عکس گذاشته و ایشان را به یکدیگر نزدیک تر کرده است. با این حال، و از آنجا که عدم برخورد با چنین جریانی می تواند در جنبش جوان و نوپای چپ بدعت گذار برخوردهای غیر اصولی و اخلاقی گردد، هیئت تحریریه سلام دمکرات بر خود واجب می داند تا بصورت صریح و بر مبنای برخوردی اصولی به باز کردن “لومپنیسم” این جریان پرداخته تا هم جوانان ما با ایشان و انحراف شان آشنا شوند و همچنین اگر خودشان هم نا آگاهانه قدم در این راه نهاده اند متوجه شده و به اصلاح خود بپردازند.
اخیراً، آقای سعید حبیبی با جوانی به نام عابد توانچه که یکی دو ماهی را نیز به علت فعالیت های دانشجویی اش در انفرادی های سپاه در اوین گذرانده، و در پی آن از ادامه تحصیل در دانشگاه پلی تکنیک باز مانده است، مصاحبه ای را ترتیب داد. اعضای هیئت تحریریه سلام دمکرات نیز در وب سایت آقای حبیبی این مصاحبه را ملاحظه کردند، اما به علت آنکه آن را خالی از هر گونه ارزش نظری و خبری یافتند تا مدتها از انتشار آن خودداری نمودند، تا اینکه بالاخره آقای حبیبی در طی نامه ای از سردبیر سایت، آقای داراب زند(که این نامه هنوز در آرشیو ایمیل ایشان موجود است) تقاضای انتشار این مصاحبه را کردند. ایشان نیز از اختیارات سردبیری خود استفاده کرده و صرفاً جهت اطلاع خوانندگان سایت، بدون تصویب “هیئت تحریریه”، این مصاحبه را در بخش “مقالات” قرار دادند. . اما اینکه انتقادات “هیئت تحریریه” به این مصاحبه چه بود، به تشخیص خودمان، مهم است که نکات آن را در زیر خواهید خواند. و نکته آخر، از آنجا که آقای سعید حبیبی در مقدمه ی مصاحبه شان صریحاً و موکداً همنظر بودن خود را با عابد توانچه اعلام داشته اند، ما انتقادات خود را شامل حال ایشان نیز می دانیم.

۱٫ بی هویتی جریان لومپنیسم

آقایان سعید حبیبی و عابد توانچه در گذشته با جریانی دانشجویی که خود را “چپ رادیکال” می نامد همکاری داشته و در سطح جنبش نیز ایشان با چنین هویتی شناسایی می شدند. اما، قریب به یکسال پیش از بدنه ی اصلی این جریان جدا شده و راه خود را رفتند.(اعضای هیئت تحریریه در گفتگو با برخی از عناصر فعال جریان “چپ رادیکال” به صحت این امر پی برده و در حقیقت “تأییدیه” گرفته اند) و تا همین یکی دو ماه پیش هیچ اثری از فعالیت سیاسی ایشان نبود.
تحلیل ما از چنین اوضاعی، چنین است که در نتیجه ی به بن بست رسیدن خط مشی سیاسی جریان “چپ رادیکال” و تلاشی مراکز رهبری و تعیین کننده ی این جریان، ریزش هایی از آن صورت پذیرفت. البته، اکثریت نیروهای ریزشی توانستند جایگاه خود را در جنبش دانشجویی یافته و به تعریف مجدد مواضع شان دست زده و بصورت مستقل وارد کارزار مبارزاتی شوند. اما تعدادی از ایشان نیز، افسرده از ناکامی های سیاسی، از مبارزه سیاسی کناره گیری کردند. این دوستان را ما از نوع دوم می شناسیم.

گویا، آقای حبیبی خود را درگیر فعالیت های “حقوق بشری” کرد و آقای توانچه نیز به شهرستان شان بازگشت و در پی امرار معاش از کاری به کار دیگر پرداخت. دوستان و رفقا می توانند به وب لاگ های ایشان در این چند ماه رجوع کنند و عدم تحرک آنها را خود شاهد باشند. وبلاگ آقای حبیبی که مطلقاً حرکتی نکرده و عابد توانچه نیز گه گاه “شعر” و یا “خبری” از دیگر منابع در آن منتشر می کرد. اهمیت این نکته در اینست که ایشان تا به امروز هیچ توضیحی برای کناره گیری خود از جریان “چپ رادیکال” ارائه نداده و از آنجایی که هر دو نفر از منشاء نوعی مذهب سیاسی وارد کارزار شده بودند، در حقیقت با عدم توضیح دلایل جدائی شان از جریان مذکور، خود را در یک “بی هویتی” سیاسی فرو بردند. مسلماً تا زمانیکه این دوستان خیال شرکت در مبارزه سیاسی را نداشتند، ما به خود حق کنکاش نمیدادیم، اما هنگامیکه دوباره فعالیت خود را آغاز کرده اند و مدعی پایه گذاری جریان نوین و جدی ای می باشند، داشتن هویت سیاسی از جمله واجبات است و دیگر تنها به خود ایشان مربوط نبوده بلکه کل جنبش چپ و حتا اپوزیسیون غیر چپ حق دارند که از ایشان بخواهند تا هویت سیاسی و انگیزه های مبارزاتی خود را بصورت شفاف ، در سطح وسیع و علنی بیان کنند. چرا که تاریخ مبارزات سیاسی در ایران و جهان نشان داده است که اکثر نفوذی های زرد و سفید از چنین محفل های بی هویت و بی در و پیکری برای استتار خود استفاده کرده اند. زیرا در چنین محافلی، اصولی برای کنترل عملکرد اعضا وجود نداشته و معیاری برای سلامت سیاسی آنها در دست نیست.
اما، آنچه که ایشان در همین یکی دو ماهه که دوباره در صحنه ی سیاست ظاهر شده اند، طرح کرده اند نیز گریبان شان را از بی هویتی رها نمی کند. تنها سند ارائه شده از طرف ایشان همان مصاحبه مذکور بوده که در آن ادعا شده است که حامل نگرش چپ می باشند، اما در متن این مصاحبه هیچ اثری برای اثبات این مدعا نیست. آنچه که هست، تنها سوگند آقای سعید حبیبی به مارکسیست لنینیست بودن عابد توانچه می باشد. او قسم خورده است که: ” … در آینده عابد- اگر زنده بماند!- به عنوان یکی از مطرحترین پرچمداران مارکسیسم لنینیسم در ایران شناخته خواهد شد.” (همانجا- مقدمه) در صورتیکه در طول این مصاحبه، هیچ نشانی از مارکسیست بودن ایشان نمی یابیم. حتا یک پاراگراف یا تک جمله ای در نقد سرمایه داری وجود ندارد. و یا یک جمله در مورد لزوم “انقلاب اجتماعی” برای “انهدام ماشین حکومتی سرمایه داری” نمی بینیم. حتا به اینکه جامعه ایران منشعب به طبقات است یا نه؟ نقش هر طبقه چیست؟ آیا مبارزات جاری مبارزه طبقاتی است یا نه؟ خلاصه هیچ نشانی وجود ندارد که ما بغیر از قسم آقای حبیبی چیز دیگری برای اثبات مارکسیست لنینیست بودن ایشان داشته باشیم.

همچنین تحلیل ایشان از شرایط جهانی نیز بر مبنای سیاست های “جنگ طلبانه ی” حکومت ها گذاشته شده و نه تنها هیچ اشاره ای به ماهیت طبقاتی این سیاست ها و هیچ کوششی برای توضیح ارتباط این سیاست ها با نظم و روابط و مناسبات سرمایه داری جهانی و نظام سرمایه داری ایران نشده است، بلکه حتا ادعا گشته است که:” ماهیت و حیات این نظام با ماهیت و حیات نظام جهانی در تضاد قرار گرفته است. ” و یا کمی جلوتر با گفتن اینکه: ” همانطور که گفتم « ماهیت » نظام جمهوری اسلامی ایران با منافع نظام سرمایه داری جهانی به تعارض کامل و بدون امکان اغماض رسیده است. ” برای نظام حاکم بر جامعه ایرانی، ماهیتی “غیر سرمایه دارانه” و در” تضاد” با نظام سرمایه داری جهانی قائل می شود.
همچنین در توضیح مشکلات اساسی جامعه ایران نیز تنها به ” فقر _ جنگ _ تبعضهای اجتماعی و جنسیتی” اشاره گشته که کاملاً غیر مارکسیستی بوده و نقش استثمار طبقه کارگر توسط سرمایه داری و نقش تاریخی ایکه چنین روابطی به طبقه کارگر برای تغییر روابط و مناسبات اجتماعی می دهد را مطرح نمی سازد.
در ارائه راه حل نیز با طرح “جبهه متحد ضد جنگ” ، ” با کسانی … که با هر مرام و مسلکی به مخالفت با جنگ و جنگ طلبی ( چه داخلی و چه خارجی )” ، موضعی کاملاً غیر طبقاتی و ناسیونال – پوپولیستی اتخاذ کرده اند.
البته در چنین بیانیه ای محل برخوردهای نظری با مواضع مشخص و کاملاً التقاطی و فرصت طلبانه چنین جریانی نمی باشد. غرض از طرح موارد فوق تکیه بر این اصل است که ایشان با عدم ارائه یِ نقدی از گذشته ی خود، از لحاظ سیاسی، و نه لزوماً ایدئولوژیک، در یک بی هویتی کامل قرار می گیرند که شرط اساسی انحراف “لومپنیسم” می باشد.
۲- قهرمان سازی و خود بزرگ بینی
از آنجاییکه این جریان از لحاظ نظری چیزی برای گفتن ندارد، سعی می کند خود را با چهره هایش مشخص سازد. اما از آنجاییکه چهره های شناخته شده یِ چپ هرگز خود را با چنین جریانی مشخص نکرده و نمی کنند، بناچار با نان قرض دادن به یکدیگر از خود چهره سازی می کنند. سعید حبیبی در مصاحبه اش این کار را با عابد توانچه آغاز می کند:” به فاصله کوتاهی دریافتم که عابد بدون اغراق ، از جدی ترین و محکمترین فعالین دانشجویی آن دوره است. جرات ، جسارت ، تجربه ، دقت و ایمان راسخش به مارکسیسم از او رهبری قاطع ، مخصوصا در شرایط بحرانی ، ساخته است. همین خصوصیات که در اعتراضات دانشجویی بهار ۸۵ در چند دانشگاه از جمله پلی تکنیک ، تهران و شهید رجائی، نمود کامل یافت ، زمینه ساز دستگیری و شکنجه او در بند ۳۲۵ سپاه گردید. … تردید ندارم که در آینده عابد- اگر زنده بماند!- به عنوان یکی از مطرحترین پرچمداران مارکسیسم لنینیسم در ایران شناخته خواهد شد.” (مصاحبه..) و سپس بیش از دو سوم مصاحبه را به تعریف عابد از خودش و نقش خیالی اش در جنبش چپ اختصاص داده است. در صورتیکه عابد بغیر ۲ ماه بازداشت چیزی در پرونده ی خود ندارد تا بتواند به یک “قطب سیاسی” تبدیل گردد. ما در زندگینامه و تجربیات شخصی این جوان چیز به درد خوری نمی یابیم. اینکه مانند هزاران مبارز دیگر به دلیل مبارزاتش بازداشت شده و مورد اذیت و آزار و شکنجه های روحی و جسمی قرار گرفته و … تنها دارای ارزش افشاگرایانه از خشونت حکومت است و از لحاظ نظری حاوی نکات ارزشمندی نیست. البته به غیر از یک نکته که عابد با الگویِ منفی قرار دادنِ زندگی و باورهای پدرش به این نکته پی برده است که: “اگر به اصل « برابری و آزادی » حتی یک تبصره اضافه شود و به منابع مجهول حواله داده شوند چیزی به جز فاجعه نصیب انسان و جوامع بشری نمی شود.” (همانجا) چیزی که بورژوازی فرانسه قریب به دو قرن و نیم پیش کشف کرده بود. چرا که مارکسیست ها همواره تبصره “طبقاتی بودن” را به “آزادی و برابری” اضافه می کنند. اما این مطرح ترین مارکسیست لنینیستی که انشاالله تا ابد زنده بماند، معتقد است که چنین تبصره ای ” جز فاجعه نصیب انسان و جوامع بشری” نمی کند.
البته می توان در زندگی شخصی او به این واقعیت نیز پی برد که رفقای چپی که در دوران اعتلای جنبش های مردمی دم از پیگیری “جنبش فکری” می زنند و پراتیک انقلابی را نفی می کنند، تنها به پیشروی جنبش چپ ضربه نزده، بلکه با دادن القابی چون “چپ سیاسی” و “چپ گرا” به عابد، چنان هیولای نفس او را تقویت کرده اند که جوان بیچاره در ذهن خود، از خودش انقلابی ای ساخته است که حتا قبل از روی آوری به چپ، هر کجا که پای می گذاشته، انقلابی را بوجود آورده و همینطور بلا انقطاع جنبش چپ را یک تنه از یک مرحله وارد مرحله ی دیگری کرده است. و به احتمال قوی تحت تأثیر همین توهم از نقش شخصیت در تکامل تاریخ است که تمام بدبختی ها و انحرافات جنبش چپ را در حال حاضر به محفلی چند نفره در یک “سمند نقره ای” نسبت می دهد. (رجوع شود به پست نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان ۱۳۸۶ساعت ۱۱:۱ در وبلاگ علیه وضعیت موجود).
۳٫ استفاده از شیوه های غیر اصولی برای پیشبرد اهدافی مجهول
همانطور که در بالا گفتیم، خوشبختانه جنبش جوان چپ در حال تدوین نظرات خود بوده و در یک مبارزه ی اصولی ایدئولوژیک در گیر است. یعنی در تقابل و تبادل نظر نسبت به معضلاتی که لازمه پیشبرد پراتیک انقلابی اش است. مثلاً رفقای “چپ کارگری” در برخورد و جدایی از رفقای “چپ رادیکال” نسبت به فرقه گرایی حساس شده و معتقدند که وظیفه جنبش دانشجویی سمتگیری نظری و عملی به طبقه کارگر است. تنها طبقه ای که آلترناتیو حکومت مستقیم مردم بر مردم را از طریق بنیانگذاری حکومت شوراها در مقابل وضعیت موجود قرار می دهد. (لازم به تذکر است که تنها، دیدگاه این رفقا در تقابل با مشی فرقه گرایانه یِ “چپ رادیکال” شکل یافت و اکثر رفقایی که اینک خود را با این جریان معرفی می کنند، دارای تاریخچه ی فعالیت در “چپ رادیکال” نمی باشند). رفقای “چپ شورایی” نیز با این سمتگیری موافقند، اما حساسیت خاصی نسبت به این نکته دارند که “الگوی شورایی” نه تنها باید بمثابه ی حکومت آلترناتیو، بلکه بعنوان الگوی روابط کنونی جریان های چپ در خود و با یکدیگر باشد. “محفل سمند نقره ای” (هیئت تحریریه سلام دمکرات) نیز به این جریان تقابل و تبادل نظر بصورت جدی نگاه کرده و معتقد است که در عین پیشبرد مبارزه ایدئولوژیک تا رسیدن به یک خط مشی و برنامه فراگیر، جریان های مختلف چپ انقلابی باید سعی کنند تا در پراتیک انقلابی و بر مبنای نظریات مشترکشان هماهنگ و همسو و با تشریک مساعی عمل کنند (اتحاد عمل داشته باشند.) البته محافل دیگری نیز هستند که از لحاظ نظری درگیر نبوده و مشغول به کار خود می باشند. محافل مستقل چپ دانشجویی در دانشگاه ها و یا محافل کارگری و انجمن های حمایتی و همبستگی با کارگران و زنان و کودکان و… که امیدواریم ایشان نیز در گیر این مباحث شده تا در مقطع ارائه ی خط مشی و برنامه فراگیر، مشترکاً این مبارزه را تا ایجاد وحدت کامل به جلو بریم.
اما، جریان “لومپنیسم”، از آنجاییکه دارای پراتیک مشخص انقلابی نیست، و تمام هم و غم خود را در چهره سازی های کاذب و ادعاهای ماجراجویانه قرار داده است، نمی تواند خصوصیات این دوران را درک کند و به اختلافات موجود با دیده ی تحقیر نگریسته و در عوض پیشبرد مبازره ی ایدئولوژیکی که برازنده ی یک مارکسیست می باشد، به فحاشی و تخریب شخصیت ها روی آورده است. بطور مثال، باید به وبلاگ عابد توانچه (“تک روی”) رجوع کرد که مثال هایی از آن را در پایین می آوریم:
” انگ پدرخواندگی و جواز صادر کردن همانقدر به من و رفقای من می چسبد که مارکسیست بودن به تو و محفل کوچکی که عضو آن هستی. (در اینجا روی سخنش با کیوان امیری الیاسی است س.د.) واقعا معنی این کلمه را می دانی و از آن استفاده می کنی یا این حرفها و اتهامات و ادبیات تنها جزئی از زندگی روزمره ی شماست؟ واقعا فکر می کنی که پدر خواندگی شاخ و دم دارد؟
من اصلا قصد پرداختن به این دسته کشی ها و نامهایی که هر روز مثل قارچ در اینترنت سبز می کنند ندارم. من بازی با کلمات و تمرین کلمه و ترکیب را بعد از دوران مدرسه ی ابتدایی کنار گذاشته ام. طرف حساب من محفلی است که سر تا تهش در یک سمند نقره ای جا می شود و محکش برای انطباق با مارکسیسم « فرخ نگه دار » و « توده ای های هنوز توده ای » است. طرف حساب من آن اذهان کوچک پر از توهم و هیاهوست که در دانشگاه تهران یک دانشجو را تنها و تنها به این جرم که نمی خواهد تحت اسم های درهم و برهم شما نشریه مربوط به زنان را منتشر کند ، تهدید می کنند که با گلوله خواهند کشت! آقا کیوان متال باز من دارم راجع به خود تو صحبت می کنم ! هیچ می دانی در دانشگاه تهران مزحکه ی خاص و عام شده ای؟ هیچ می دانی همه ی لیبرالها ی دانشگاه تهران با قهقه و استهزا ، در حالی که از فرط خنده اشک از چشمانشان سرازیر است و با دو دست دلشان را گرفته اند از « تسویه درون گروهی » در جنبش چپ دانشجئی صحبت می کنند؟ آیا می دانی بعد از امیر عباس فخر آور که موفق به کشف یک تقی شهرام شد(منظور بینا داراب زند از اعضای هیئت تحریریه سلام دمکرات است – س.د.) اکنون هم دارو دسته ی اولترا لیبرالهای دانشگاه تهران به تو (منظور کیوان امیری الیاسی از دانشجویان چپ کارگری است- س.د.) لقب تقی شهرام داده اند؟ آیا می دانی که چپ امروز ایران بشتر از حماقتهای پی در پی چپولها و چپکیها ضربه می خورد تا هر چیز دیگیری؟
« من از امروز با اسلحه به دنبال تو هستم. هر جا هستی و هر کجا که هستی مطمئن باش که من با اسلحه دنبال تو هستم. وسط انقلاب من با اسلحه دخل تو و امثال تو را می آورم…»
آیا این جملات برای تو آشنا نیست؟ اینها حرفهای خود توست. هنوز تر و تازه است و کسانی که در دانشگاه تهران ماجرا را دیده اند حتی رگه ی کوچکی از شوخی را در آن متصور نیستند.
هر دریایی هر چند بزرگ و مواج ، بر روی خود گرد و غباری دارد. یکی در ۱۶ آذر لخت می شود و روی شکمش می نویسد : « سکس ، موزیک ، لنین دوستتان دارم» و تیتر اول صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران ، نشریات لیبرال دانشگاه تهران و سایت تحکیم می شود ، یکی به خاطر دعوای دوست دخترش با فلان عضو کمپین یک میلیون امضا ، یک شبه از مدافع سرسخت کمپین تبدیل به دشمن کمپین می شود و آن فعال زنان را تهدید به دادگاه و دادگاهی شدن می کند و یکی هم مثل تو هنگامی که جمهوری اسلامی تنبان همه را یکی یکی دارد پائین می کشد هفت تیر کش می شوی و تهدید به تسویه درون گروهی می کنی (منظورش تصفیه درون گروهی است – س.د.). گیریم که اولی بنگی بود و دومی عاشق ، شما چه مشکلی داری که چپ باید از آبرویش هزینه تو را بپردازد؟ … خنده ام می گیرد از کسانی که جلوی یک کارگر دو دستی مواظب کمربندهای خود هستند و حتی نمی توانند ۱۰ دقیقه با یک کارگر طوری صحبت کنند که او حرفهایشان را بفهمد اما با حلقومی گشاد خود را منتسب به کارگرن می نامند و …” (همانجا)
اما همانطور که گفتیم، از آنجایی که جریان های کوچکی که در این دوران، جمعاً بدنه ی اصلی جنبش چپ را می سازند، با تحلیل صحیح از دوران محفلی جنبش و با تعریف مشخص و اصولی از خود در جریان پراتیک انقلابی قرار داشته و مبارزه ی ایدئولوژیک اصولی ای را پیش می برند، نه تنها از این حملات تأثیری نپذیرفته اند، بلکه در تداوم راهشان مصمم تر شده و به یکدیگر نزدیک تر گشته اند. اما آنطور که از خبرها پیداست، متأسفانه تنها نیرویی که اینک افراد شاخص اش بصورت موثری مورد هدف مستقیم چنین حملات شخصی ای قرار دارند، همان “چپ رادیکال” است که بواسطه شرایط مشخص خلاء سیاسی، فعلاً قادر به جلوگیری از تأثیر این جریان در پایه های خود نیست. البته برای آنکه مورد سوء استفاده ی چنین جریاناتی واقع نشود باید توضیح داد که جنبش چپ در داخل کشور پس از سالها کار فردی و صرفاً روشنفکری (“جنبش فکری”) به پراتیک انقلابی روی آورده است. طبیعی بود که در آغاز افراد معتقد به ایدئولوژی مارکسیسم یکدیگر را یافته و برای همکاری در محافلی گرد هم آیند. خوشبختانه این مرحله با آگاهی کامل به نیاز گذار از آن و ایجاد اتحاد و انسجام بیشتر در حال سپری شدن است. اما شرط گذار اصولی از این مرحله تعین شفاف خط مشی های این محافل و پیشبرد مبارزه ی ایدئولوژیکی اصولی بر بستر پراتیک انقلابی می باشد. متأسفانه رفقای “چپ رادیکال” تحت تأثیر ادعای کاذب یک جریان انحرافی روشنفکری، در تحلیل شرایط عینی جنبش چپ به انحراف رفتند و علیرغم کار محفلی، خود را ورای آن می دانستند. البته چون هر توهم ایدئولوژیک دیگری، در تقابل با واقعیت، این خط مشی در هم شکست و این ورشکستگی به چند پارگی و افسردگی ناشی از شکست انجامید. پس تعجبی ندارد که جریان “لو مپنیسم” هم جایگاه و هم پایگاه خود را در چنین جمعی بیابد. امیدواریم این رفقا نیز با نقد صحیح گذشته ی خود و درک شرایط واقعی ِ چپ در حال حاضر، مبارزات نظری خود را در جهت حل اصولی معضلات ایدئولوژیک در محفل های درونی شان جلو برده و به سهم خود، از رشد “لومپنیسم” جلوگیری کنند.

۴٫ استفاده از تهدید برای خالی نمودن میدان
مثال دیگری که جریان “لومپنیسم” را با اشخاص “لومپن” مشابه می سازد، استفاده از حربه تهدید است. عابد توانچه با فاصله ی کمتر از ۲۰ ساعت تمام گفتارهای عصبی خود را در پست پنجشنبه فراموش کرده و در روز بعد می نویسد: (برخی که با انشاء سعید حبیبی آشنا می باشند معتقدند که این پُست برای جبران مافات به نام عابد اما بوسیله ی او نوشته شده است)” من در صحبت خود در سایت « دانش سرخ » اعلام وجود چپ کارگری در مقابل چپ رادیکال را نه تنها طبیعی که عقلانی و دموکراتیک دانستم. صحبت من به هیچ وجه شامل حال همه ی ۲-۱۶ نفر اعضای چپ کارگری هم نیست. من در اینجا تنها منعکس کننده ی نگرانی شدید نیروهای چپ از فرصت طلبی افرادی است که «تبحر» و «تجربه ی» بالایی در « از هم پاشاندن هسته ی تازه بوجود آمده » دارند. روی صحبت من با محفلی است که تمام اعضایش به راحتی در یک سمند نقره ای جا می شوند. (در اینجا تأکید این جریان در دادنِ آدرس هایی که ربطی با محتوای سخن ندارند، عده ای را شگفت زده کرده است. مثلاً اعلام شمار رفقا در یک محفل، و یا تأکید بر “سمند نقره ای”. البته اینها اطلاعاتی نیست که وزارت نداشته باشد، اما لزومی ندارد که نیروهای سرکوبگر خارج از وزارت نیز دست به این اطلاعات پیدا کنند- س.د.)
از آنجا که تیر و ترکشهای این محفل نه تنها در دانشگاه که حتی در فضای بیرون دانشگاه هم بدنه ی جنبش چپ را زخمی کرده است به زودی بعد از مشورت با لیدرهای نیروهای چپ در دانشگاه و بیرون دانشگاه ، علنا و صریحا از یک یک اعضای این محفل خواهیم خواست که در برابر همه ی نیروهای چپ پاسخگوی اعمال و گفتار خود باشند تا در این میانه ی کوتاهی که انبوهی از «وظایف» و «بایدها» در پیش روی ما قرار دارد فرصت بیشتری برای آشوب طلبی و تفرقه افکنی در اختیار این محفل قرار نگیرد.” (پست جمعه هجدهم آبان ۱۳۸۶ساعت ۶:۲۴)
اولاً که “هیئت تحریریه سلام دمکرات” هرگز ادعای پر شمار بودن نکرده است. مگر برای نگارش و گرداندن یک سایت چند نفر لازم هست؟ راست می گویید، تمامی ما، اگر کمی مهربان باشیم، در سمند نقره ای آقای داراب زند جای می گیریم.
ثانیاً، هیئت تحریریه سلام دمکرات نه با اجازه ی کسی فعالیت خود را آغاز کرده و ادامه می دهد و نه از امکاناتی بغیر امکانات خود استفاده کرده که فکر می کنید “لیدرهای نیروهای چپ” (حتماً از هر مرامی) می توانند تهدیدی برای تداوم کارش باشند.
ثالثاً در چنته مان “تیر و ترکشی” هم نداریم. اگر هم داشتیم، زور اینکه بخواهد کسی را زخمی کند نداریم. چه رسد به بخش های مختلف یک جنبش تاریخی را! در ضمن هر زمان که شما توانستید حتا دو نفر از لیدرهای شناخته شده ی چپ را با خود همصدا کنید، ما هم آماده یِ پاسخ دادن هستیم. اصلاً چرا در آن زمان، همین الآن هم آماده ایم که به اتهامات شما پاسخ گوییم. بشرط آنکه از خفا و تاریکی ها بیرون آمده و در در روز روشن و در مقابل تمامی جنبش چپ ما را متهم سازید.
در پایان و در جمعبندی تأکید می کنیم که: جریان آقای سعید حبیبی و عابد توانچه تمامی مشخصات “لومپنیسم” را دارا بوده و این شیوه، به خصوص در دوران نوجوانی و بلوغ جنبش چپ انقلابی، یکی از مخرب ترین شیوه های فعالیت سیاسی می باشد. همانطور که در ابتدا گفتیم، امیدواریم که این آقایان چنین شیوه ای را از روی نا آگاهی اتخاذ کرده و هدفمند نباشد. در این صورت معتقدیم که ایشان می بایست قبل از هر چیز با برخورد به نظرات گذشته خود و دلایل جدایی شان از جریان “چپ رادیکال” هویت سیاسی خود را برای جنبش مشخص سازند. و نهایتاً به جای برخوردهای شخصی و خصومت آمیز و انگ زدن و دروغگویی و تهدید و … با مخالفان خود، که تحلیل ها، نظرات و تئوری های مدون شده ای را ارائه داده اند وارد مبارزه ای ایدئولوژیک بر بستر پراتیک انقلابی شوند تا بتوانند از یک نیروی مخرب به عاملی سازنده و جهت دهنده تبدیل گردند. تا زمانیکه چنین کنند، ما به رفقای جوان و تازه کاری که احیاناً تحت تأثیر رفتارهای “لومپن منشانه ی” این آقایان قرار گرفته اند هشدار می دهیم که اگر برای خود در قشر سیاسیون این مملکت و به خصوص در میان جنبش چپ آن، آینده ای را تصور می کنند، با فاصله گرفتن از چنین رفتار و شیوه ی عملی از تباه شدنِ اعتبار خویش جلوگیری نمایند.

هیئت تحریریه سلام دمکرات
‏سه شنبه‏، ۲۰۰۷‏/۱۱‏/۱۳






***********************

یادگاری شماره دو: چپ تحکیمی و سوسیالیسم خلقی- نوشته محمد کریم آسایش

تاریخ دوبار تکرار می شود: بار اول به صورت تراژدی، بار دوم به شکل کمدی فلاکت بار؛ و البته در دوران هایی از تاریخ، این تکرار به صورت چرخه در می آید. حکابت بروز و ظهور پدیده ای با عنوان "چپ تحکیمی" نیز از همین سنخ است. انجمن های اسلامی مهندس بازرگان، سوسیالیست های خداپرست، سازمان مجاهدین خلق ایران، دانشجویان خط امام و اکنون چپ تحکیمی. تاریخ طنز تلخ و گزنده ای دارد. چهره ها، حرف ها، شعارها و خاستگاه ها یکی است
عدالتخواهی پوپولیستی، رفرمیسم، رادیکالیسم سطحی، فرهنگ ملی-اسلامی، ضدیت با امپریالیسم در شکل بیگانه ستیزی و ناسیونالیسم وجه مشخصه ی جریانات فوق الذکر است. این مشخصات البته به این جریانات محدود نمی ماند، بخش مهمی از این مشخصات در جریانات چریکی چپ به ظاهر غیر مذهبی هم نمود دارد، جریاناتی که بعضی از آن ها زائده های مستقیم جریانات اسلامی اند و بخش دیگر نیز محصول جنبش ملی – اسلامی 15 خرداد 42. اکنون شاهد آنیم که چپ تحکیمی با همان چهره ها و حرف ها و از همان خاستگاه ظاهر می شود. سعید حبیبی و عابد توانچه بهترین نمونه ها برای شناخت چپ تحکیمی هستند.
مصاحبه ی عابد توانچه با سعید حبیبی و نقد (فحشنامه ی) وی به رفیق کیوان امیری الیاسی نمونه های خوبی هستند تا با دیدگاه های آن ها آشنا شویم.
عابد توانچه در گفتگویش با سعید حبیبی می گوید: "ديگر چسباندن تحکيم موجود در آن زمان به انقلاب فرهنگي صداي خود ما را هم درآورده بود. بعضيها در اثر بي اطلاعي و يا به عمد فرقي ميان تحکيم اوايل دهه ي شصت و اواسط دهه ي هشتاد قائل نمي شدند. مثلا تاکيد داشتند که به جاي استفاده از نام « دفتر تحکيم » که رايج بود از « دفتر تحکيم وحدت حوزه و دانشگاه » استفاده شود." و از "انجمن های رادیکال" سخن می گوید و نمونه ی تحول تحکیم را ورود جملاتی از لنین و مانیفست کمونیست در بیانیه های انجمن اسلامی می داند که از طرف پدرخواندگان تحکیمی تحمل نشد و متوقف گردید.
عابد توانچه از افشای تحکیم هراسان است، می خواهد تحکیم را مدرن، دموکراتیک و عدالتخواه نشان دهد. تحکیم را دیگر "تحکیم وحدت حوزه و دانشگاه" نمی داند، تحکیم را "تحکیم وحشت" نمی داند. تحکیم را ضد چپ نمی داند. انجمن ها را مثل چپ رادیکال، رادیکال می خواند. از تلاش هایی که البته خود اذعان دارد که ناکام ماند برای چپ جلوه دادن تحکیم می گوید. خیر آقای توانچه، دیگر نمی توانید تحکیم را بزک کنید. دفتر تحکیم همان "دفتر تحکیم حوزه و دانشگاه" است. الان هم تحکیم به دنبال وحدت با فقهای به اصطلاح نواندیش است، همانطور که دانشجویان خط امام در مقابل اسلام لیبرالی، اسلام آمریکایی و اسلام ارتجاعی، به دنبال فقه پویای انقلابی و عدالتخواه بودند؛ اکنون تحکیم در مقابل اسلام ایدئولوژیک، اسلام سنتی و اسلام عامیانه به دنبال نواندیشی، فقه پویا و قرائت های به اصطلاح مدرن از دین، هرمنوتیک دینی و خوانش لیبرالی از اسلام است. اتفاقا نکته ی جالب آن است که بخش عمده ای از چهره های این فقه پویا و این نواندیشی دینی همان چهره های گذشته اند. اکنون نیز تحکیم و چهره های مطبوعاتی اش آشکارا خصم خود را مارکسیسم اعلام می کنند. از محمد هاشمی دبیر تشکیلات تحکیم و انجمن اسلامی پلی تکنیک گرفته تا نویسندگانی چون محمد قوچانی و مریم شبانی، همه هم صدا با پدرخوانده ی آمریکایی شان علی افشاری و دانشجو شده های وزرات اطلاعات نظیر امیرعباس فخرآور.
حجاریان و قوچانی هم بارها در مقالات خود از ادبیات مارکس و لنین استفاده کرده اند و از آن ها فاکت آورده اند. می خواهید چند نمونه از حجاریان برایتان ذکر کنم؟ "اصلاحات مرد، زنده باد اصلاحات" معادل "انقلاب مرد، زنده باد انقلاب" ، فاکت از لنین در مقاله ی "چه باید کرد؟"، هجدهم خرداد آری، هجدهم برومر نه" و... از این نمونه ها در ادبیات حجاریان(معاون سابق وزارت اطلاعات، بنیانگذار اطلاعات نخست وزیری و عضو تیم بازجویی سران حزب توده) بسیار است. حجاریان همیشه از مارکس و لنین فاکت می آورد، همواره مثال هایش در مورد سازماندهی از سازمان های سیاسی چپ است. با بزک کردن تحکیم با جملات مارکس و لنین نمی توانید در بین دانشجویان، نسبت به آن توهم ایجاد کنید.
سوسیالیسم خلقی در فرازهای دیگری از مصاحبه ی عابد توانچه به وضوح نمود می یابد. از هوشی مین برای مبارزه ی مسلحانه فاکت می آورد. او معتقد است: "من به هيچ وجه منکر تاثير فوق العاده ترورهاي انقلابي و اعمال قهرمانانه در بالا بردن روحيه توده ها و ايجاد نيروي محرکه ي رواني براي به حرکت درآوردن مردم نيستم" ، "من شخصا در اين مسئله به تز جزني نزديک هستم. مبارزه ي مسلحانه به عنوان بازوي تبليغاتي يک تشکيلات سياسي منسجم". از شاخه ی نظامی صحبت می کند و از مسعود احمدزاده فاکت می آورد.
پیش از پرداختن به ماهیت سوسیالیسم خلقی، ذکر یک نکته را در مورد این درافشانی ها در این مصاحبه ضروری می دانم. تبلیغ مبارزه ی مسلحانه، آن هم به این شکل چه هدفی را دنبال می کند؟ به ویژه مدتی بعد از سخنان معاون وزیر علوم مبنی بر برخورد با تفکرات چه گواریستی در دانشگاه؟ آیا این به استقبال سرکوب رفتن نیست؟ آیا این گرای امنیتی دادن نیست؟ چه کسانی جز اصلاح طلبان و حضرات تحکیمی از سرکوب چپ در این مقطع استقبال می کنند و برایش هلهله سر می دهند؟(1)
حال به سوسیالیسم خلقی مورد اشاره ی عابد توانچه می رسیم(2) برای نقد سوسیالیسم خلقی در ادبیات سوسیالیستی جهانی می توان به مانیفست کمونیست، برنامه ی کمونارهای بلانکیست فراری، جنگ داخلی در فرانسه 1871، انقلاب آلمان و پیکار دموکراتیک کارگران، خطابیه به اتحادیه ی کمونیست ها و آثار متعدد دیگری از مارکس و انگلس، درباره ی مشی چریکی جدا از توده از لنین، مارکسیسم و تروریسم از تروتسکی و ... رجوع شود. همچنین در ادبیات سوسیالیستی ایران می توان به "در تدارک انقلاب سوسیالیستی"، "استالینیسم" و "نقد درباره ی تضاد مائو" از سازمان وحدت کمونیستی، "ملاحظاتی درباره ی تئوری پیشاهنگ" از راه کارگر، جزوه ی سازمان پیکار در راه آزادی طبقه ی کارگر در نقد مشی چریکی و "سه منبع سه جزء سوسیالیسم خلقی"، "اسطوره ی بورژوازی ملی و مترقی"، "کمونیست ها و پراتیک پوپولیستی"، "درباره ی خطر آکسیونیسم" و... از سهند و اتحاد مبارزان اشاره کرد.
آن چه در تمامی نظرگاه های سوسیالیسم خلقی مشترک است(الیته با ادبیات مختلف) این نکات است:
1- مبارزه ی ضدامپریالیستی به جای مبارزه ی سوسیالیستی و ضد سرمایه داری.
مسعود احمد زاده مبارزه ی سوسیالیستی را تضمین کننده ی مبارزه ی ضد امپریالیستی می داند نه بالعکس. در نتیجه مرحله ی انقلاب را "انقلاب دموکراتیک نوین"تلقی می کند. در نتیجه در تزهای او مبارزه ی دموکراتیک اهمیت بیشتری از مبارزه ی طبقاتی می یابد. احمدزاده بیان می دارد که: "هرجا بهتر بشود مبارزه کرد، باید قطب مبارزه را بدانجا منتقل نمود" بیژن جزنی در تزهای خود ایران را سرمایه داری وابسته می خواند، قدرت رژیم را نه ناشی از سلطه ی امپریالیسم بلکه ناشی از دیکتاتوری شاه و اتوکراسی سلطنتی می داند، معتقد است که امپربالیسم نیرویی خارجی است که تضاد عمده ای در جامعه ی ما ندارد، رژیم را مستقل از امپربالیسم می داند و از بندبازی رژیم بین امپریالیست های مختلف سخن می گوید. درنتیجه ی همین مقدمات مطرح می کند که به جای شعار "مرگ بر امپریالیسم و سگ زنجیری اش در ایران" باید شعار "مرگ بر شاه دیکتاتور و حامیان امپریالیستی اش" را داد. وش تضادهای امپریالیسم، رژیم و سرمایه داری ایران را قابل تفکیک دانسته و برای هرکدام مرحله ی متفاوتی از مبارزه را قائل می شود. در این میان تضاد عمده را رژیم شاه می داند که البته مبارزه با رژیم شاه را به مبارزه با وجهی از آن (دیکتاتوری شاه) تقلیل می دهد و معتقد است که این دیکتاتوری اقشاری از "ضد خلق" را نیز تحت فشار قرار داده است و باید شعارهای ضد دیکتاتوری را برای جذب این اقشار به جای شعارهای انقلاب دموکراتیک مطرح کرد. (این یعنی همان تز جبهه ی واحد ضد دیکتاتوری حزب توده و به عبارتی دیگر شعار "شاه سلطنت کند نه حکومت" جبهه ی ملی)
2- تاکید بر نقش افراد.
چه در تز مبارزه ی مسلحانه هم استراتژی و هم تاکتیک، چه در تز دو مطلق پویان و چه درتبلیغ مسلحانه ی جزنی، بر نقش افراد تاکید می شود، ترور افراد نقش تعیین کننده می یابد و ضرباتی مهلک به نظام موجود وارد می کند. به تعبیر تروتسکی، تروریسم و پارلمانتاریسم در ماهیت با هم مشترکند. هر دو فکر می کنند که با تغییر افراد یا وارد کردن ضربه به آن ها می توان تغییری ایجاد کرد. حداقل تاریخ جمهوری اسلامی و ترورهای سازمان مجاهدین خلق نشان می دهد که این اندیشه ها توهمی بیش نیست. همانطور که تاریخ اصلاح طلبی 8 ساله و مجلس ششم، پوشالی بودن پارلمانتاریسم را نشان داد.
3- جایگزینی خلق به جای کارگر.
در این نگرش "خلق" در مقابل "ضد خلق" یا "شاه" یا "رژیم" به جای "طبقه ی کارگر" در مقابل "طبقه ی سرمایه دار" قرار می گیرد. (3)
عابد توانچه فرهنگ ملی – اسلامی خود را در تقد رفیق کیوان امیری الیاسی بروز می دهد. زمانی که به علاقه ی کیوان به موسیقی متال نیش و کنایه می زند، زمانی که نسبت های اخلاقی می دهد و زمانی که از تمایلات قلبی خود می گوید: "اگر به خدا ایمان داشتم او را شکر می کردم" همچنین عجیب نیست که کیوان را با رفیق تقی شهرام مقایسه می کند و از وحشت خویش می گوید، شریف واقفی ها باید هم همواره کابوس تقی شهرام را ببینند. عابد توانچه ازتیره و تبار و از سنخ همان شریف واقفی هاست، برای همین خصم خویش را رفیق تقی شهرام می داند.
اکنون به سعید حبیبی می رسیم، او که از "رادمرد فروهر" می گوید و به خسرو گلسرخی ارادت خاصی دارد. ارادت سعید حبیبی به خسرو گلسرخی طبیعی است، وی برای این به گلسرخی علاقه دارد که گلسرخی می گوید: "عدالت اجتماعی را در مکتب اسلام جستم" "اسلام حقیقی در ایران، همواره دین خود را به جنبش های رهایی بخش ایران پرداخته است"، "می توان در این تاریخ، از مولا علی به عنوان نخستین سوسیالیست جهان نام برد و نیز از سلمان پارسی ها و ابوذر غفاری ها"، "در یک جامعه ی مارکسیستی، اسلام حقیقی به عنوان یک روبنا، قابل توجیه است و ما نیز چنین اسلامی را، اسلام حسینی را، و اسلام علی را تائید می کنیم"
سعید حبیبی یار غار سعید رضوی فقیه، که در دفترتحکیم، به طلحه و زبیر معروف بودند؛ زمانی که به عضویت شورای مرکزی تحکیم وحدت در آمد با رای فراکسیون رضوی فقیه بود. همان زمان یکی از اعضای شورای شاخه ی جوانان جبهه ی مشارکت در صحبتی شفاهی با من از رای آوردن وی برای شورای مرکزی تحکیم ابراز خوشحالی کرد و گفت نیروی ما الان در شورای مرکزی تحکیم است. وی نیز در 15 آذر 86 از خلق می گوید و از مبارزه ی مسلحانه.
آن چه در مورد عابد توانچه و سعید حبیبی گفتم به هیچ وجه به معنای این نیست که این ها افرادی مشکوکند. خیر، این ها همانطور که ذکر کردم هویت مشخص و پیشینه ی تاریخی خود را دارند. (سوسیالیسم خلقی و جریان هایی در ایران که ذکرشان رفت) بحث این است که آن ها نبایند پوستین کمونیستی به تن کنند، چون به قواره شان نمی آید. آن ها متعلق به سنت فکری دیگری هستند. چپگرایی آن ها متعلق به طبقه ی دیگری غیر از طبقه ی کارگر است. بنابراین بهتر است در سنت خود صادق باشند. این جریان اگر درون سنت خود فعالیت کند می تواند به شاخه ی جوانان جناح چپ نیروهای ملی-مذهبی تبدیل شود همانطور که اسلافشان چنین بودند.
حال بهتر است نگاهی به استراتژی چپ تحکیمی در جنبش دانشجویی بیاندازیم. چپ تحکیمی بنا بر تز احمدزاده که "هر جا بشود بهتر مبارزه کرد، آن جا باید قطب مبارزه را منتقل نمود" از هر شکل شورش علیه حاکمیت استقبال می کند. بنابر ماهیت پوپولیستی خویش، هویت کلان جنبش را در مفهوم مخالفان می بیند. بنابر ماهیت صرفا ضد دیکتاتوری و ضد رژیمی اش، شورش را فقط در شکل سیاسی می بیند. بنابر ماهیت پوپولیستی، خلقی و رفرمیستی شان همواره از اتحاد، جبهه ی واحد، جبهه ی وسیع و همکاری با تمام نیروها می گوید و باز بنا بر رفرمیسم ذاتی شان، علی رغم ضد دیکتاتوری بودن، همواره با حاکمیت مشغول گفتگوست و در انتظار کسب امتیازی از حاکمیت به سر می برد. چپ تحکیمی در واقع "فشار از پائین، چانه زنی با بالا" را جایگزین "فشار از پائین، چانه زنی در بالا" نموده است. (4) در واقع در شکل جنبش شان می خواهند با رنگ و لعاب چپ انقلاب مخملی کنند و در شکل پارتیزانی شان، می خواهند از جنبش برای شاخه ی نظامی موهومشان خوشه چینی کنند.
تشر زدن های امروز عابد توانچه و سعید حبیبی به چپ کارگری چیز غریبی نیست. مجاهدین خلق و چریک های فدائی هم به نیروهایی که به کار منظم سیاسی-تشکیلاتی اعتقاد داشتند و به دنبال پیوند با طبقه ی کارگر بودند و مبارزه ی طبقاتی و انقلاب سوسیالیستی را جایگزین مبارزه ی خلقی و ضد امپریالیستی و انقلاب دموکراتیک کرده بودند تحت عنوان "سیاسی کارها" حمله می کردند. تاریخ دوبار تکرار می شود بار اول تراژدی، و بار دوم کمدی فلاکت بار. وضعیت چپ تحکیمی امروز این کمدی فلاکت بار را به صحنه آورده است.
پانوشت ها:
1- این گرای امنیتی را مقایسه کنید با مقاله ی قوچانی در شهروند امروز که در آن به اصولگرایان یادآوری می کند که عهد و پیمان قبلی شان در اتحاد برای سرکوب کمونیست ها را فراموش نکنند، یا گفتگوی محمد علی کامفیروزی با مسئول موسسه ی دعوت کننده از دختر و پسر چه گوارا به ایران که در آن دائما کامفیروزی هشدار می دهد که کمونیست ها در دانشگاه زیاد شده اند، آن ها دارند رشد می کنند، بسیاری از آن ها آثار کلاسیک و جدید مارکسیستی را به زبان اصلی می خوانند، آن ها نیروی تعیین کننده ای در دانشگاه هستند و... یا هشدار آرش خوشخو به سید خندان، مردی با عبای شکلاتی یعنی محمد خاتمی در مورد رشد چپ در دانشگاه.
2- البته تنها اشاراتی کوتاه می شود، برای نقد سوسیالیسم خلقی منابع بسیاری وجود دارند که مروجان سوسیالیسم خلقی می توانند به رجوع به آن ها اشکالات نظری خود را بر طرف نمایند. گرچه این ها نه اشکالات نظری، بلکه برخاسته از خاستگاه طبقاتی سوسیالیسم خلقی است.
3- فکر می کنم همین مقدار برای نقد سوسیالیسم خلقی کافی باشد، در صورت نیاز در مقاله ی دیگری به طور جداگانه به آن خواهم پرداخت.
4- البته هر از چند گاهی که دز جامعه ی مدنی و جنبشی بودنشان بالا می رود مثل احمد زید آبادی از "فشار از پائین، چانه زنی هم در پائین" سخن می گویند.

محمد کریم آسایش
سلام دمکرات


 ************************

یادگاری شماره سه: توضیح سردبیر - نوشته بینا داراب زند
قول داده بودیم که دیگرمقالاتی با محتوای "لومپنی" را منتشر نکنیم، اما این متن با وجود فحاشی هایش می بایست به دلایل زیر منتشر می شد:
1- بالاخره سر دسته ی لومپن ها مجبور شده است خود به میدان آمده و اتهامات و فحاشی هایش را که تا به حال در پشت درهای بسته و وبلاگ بازی های دیگران پنهان کرده بود، کتباً مستند سازد. این را به فال نیک گرفته ، چرا که موقعیت مبارزه نهایی با "لومپنیسم" روز در جنبش چپ را فراهم آورده است.
2- اگر این مقاله را منتشر نمی کردیم، آنوقت تأثیر عکس داشت و به ایشان و دو سه نفر "هوادارانشان" میدان می داد تا اتهامات دروغین را حقیقت بنمایانند و همراه آن شیوه ی "لومپنی" را شیوع بیشتری دهند.
پس به خوانندگان خود توصیه می کنیم این مقاله را بخوانند، چرا که در تداوم مبارزه با چنین شیوه ای امیدواریم که دیگر شاگردان ایشان جرات چنین برخوردهایی را نکنند و "لومپنیسم" تبدیل به "آثار باستانی" شود.
بینا داراب زند
http://www.political-articles.org/Com/Chiasma/C0021.htm

*******************



یادگاری آخر:

«باکم از ترکان تیر انداز نیست/ طعنه ی تیرآورانم می کشد.» - نوشته دکتر ناصر زرافشان

طی یک ماه گذشته یکی از آن انگل های اینترنتی که این روزها فراوان وجود دارند گنده گوئی های مضحکی زیر عنوان « جنگ، صلح و انتخابات» و « انشعاب در چپ» ( ! ) کرده و از خلال آنها و به این بهانه در پوستین من هم افتاده است. قصد جوابگوئی به آن لاطائلات را ندارم زیرا اینگونه هوچی گری های کلیشه ای بیش از آن که یک بحث نظری سالم و بی غرض باشد، یک تقلای غرض آلود و سازمان یافته است که در پوشش بحث نظری، برخی اغراض سیاسی پوشیده تر را دنبال می کند. قصدم بیشتر توضیح برخی نکات برای دوستانی است که طی این یکماهه بارها پرسیده اند چرا به این گونه افاضات پاسخی داده نمی شود، بخصوص که پیش از این شخص هم طی دو ماهه ی اخیر، شاهد افاضات یکی دو « عقل کل» دیگر، از خارج کشور بودیم.

محیط اجتماعی ما، محیطی است آمیخته به حسادت ها، حب و بغض های شخصی، فرصت طلبی ها، باند بازی های ناسالم، و از همه ی اینها بدتر فعالیت خبرچین ها، و عناصر خود فروخته و وابسته ای که عامل سیستم اطلاعاتی رژیم یا سیاست های نفوذی خارجی و مجری خط مشی آنها هستند و بدیهی است که در چنین محیطی بسیاری از موضع گیری ها و اظهار نظرهای به ظاهر عقیدتی هم در واقع نظر سیاسی نیست، بلکه تبلور همان اغراض و حب و بغض های شخصی، نا هنجاری های روانی و اجتماعی، و از همه بدتر، اجرای موذیانه ی سیاست هایی است که قصد آنها آلودن، مسموم کردن و تخریب محیط سیاسی و روشنفکری، ایجاد تشتت و تفرقه، شناسائی فعالان اجتماعی، روابط میان آنها و مواضع و نظرات افراد و محافل، نفوذ در آنها و تخریب و متلاشی کردن یا لو دادن آنها است. اینها اگر چه زشت و منفی، اما برخی از واقعیات و عوارض عرصه ی اجتماعی و سیاسی ما است و به همین دلیل کسانی که در چنین محیطی پای کار جدی و عملی رفته باشند نمی توانند بدون توجه به این عارضه ها و آثار آنها عمل کنند و تصور کنند که در یک محیط روشنفکری مانند فرانسه 1968 زندگی می کنند. از سوی دیگر قدرت های امپریالیستی هم بیکار ننشسته و بویژه در منطقه ای مانند خاور میانه و در کشوری مانند ایران در شکل های مختلف نفوذ و فعالیت می کنند. آنان وقتی در چشم انداز آینده ی نزدیک کشوری احتمال تغییر و دگرگونی را ببینند، برای آنکه از سیر حوادث غافل و در لحظات تعیین کننده ی تاریخی غایب نباشند، به شکل های مختلف به ایجاد محافل و گروه های وابسته به خود، چهره سازی های کاذب از عواملی که در خدمت آنها هستند، سمپاشی علیه مخالفان خود و سعی در تخریب آنها، چیدن مهره های خود و تلاش برای نفوذ در جریان های سیاسی موجود می پردازند تا در لحظات تعیین کننده غایب نباشند و بتوانند تحولات را در جهت دلخواه خود هدایت کنند. پیدایش و گسترش امکانات ارتباطی و اطلاع رسانی جدید و قدرتمندی مانند اینترنت هم طی سالهای اخیر، با همه ی مزایائی که دارد، این آشفته بازار را آشفته تر ساخته است و امروز بازیگران هوچی و فرصت طلب و عوامل و نیروهای ناسالمی که در پس پرده سر در توبره ی این یا آن دارند هم از این امکانات جدید و قدرتمند بخوبی بهره برداری و استفاده می کنند. در نتیجه، آثار و عوارض عملی این نا هنجاری ها به شکل های گوناگون بروز می کند : عده ای کاغذ سیاه کردن و وراجی درباره ی فعالیت های اجتماعی را به جای خود فعالیت اجتماعی گرفته اند.

طبیعی است که وقتی فعالیت اجتماعی وجود داشته باشد درباره ی آن بحث هم میکنند و چیز هم می نویسند. اما آنچه اصل و نقطه ی شروع این حرکت است، خود فعالیت اجتماعی است. حرف زدن و نوشتن راجع به فعالیت های اجتماعی وقتی معنا پیدا می کند که فعالیتی وجود داشته باشد به عبارت دیگر اینگونه بحث ها یکی از امور فرعی و تبعی است که فقط وقتی فعالیت اجتماعی وجود داشته باشد معنی پیدا می کند. پس بطور طبیعی وقتی باید درباره ی فعالیت های اجتماعی مطلب نوشت و کسانی باید اینکار را بکنند که خود درگیر در این فعالیت ها و سرگرم انجام آن باشند. امّا در وضعیت حاضر با خیل کثیری طرف هستیم که فتوی صادر کردن راجع به دیگران و کاغذ سیاه کردن درباره ی کار اجتماعی را به جای خود این فعالیت ها گرفته اند و کارشان فقط نسخه نویسی و اظهار نظر درباره ی دیگران یا دنیاهای خیالی و غیر واقعی خودشان است. داور مادرزاد هستند بی آنکه خود هیچ گاه بازی کرده باشند یا بکنند. جز همین کاغذ سیاه کردن ها کاری ندارند و مانند کسانی که سرگرمی شان حل جدول های کلمات متقاطع است و دائم مشتی کلمات محدود و معین را در این جدول ها جابجا میکنند، اینها هم با مشتی کلیشه های تکراری بازی می کنند. این اگر چه یک وضعیت بیمارگونه است اما باز هم در مقایسه با سایر عوارض غیر عادی و ناهنجار موقعیت کنونی، کم ضررترین آنها است؛ زیرا در این حالت حداقل سوء نیتی در کار نیست. با این حال درگیر شدن در این نوع بحث های اخته و بی پایان ذهنی، هیچ نتیجه ی ثمر بخشی را عاید کسی نمی کند جز « زمین گیر» کردن فعالان اجتماعی و باز داشتن آنان از کار واقعی شان.

اما موضوع همیشه به همین سادگی هم نیست. امروز عواملی هم که با انگیزه های فرصت طلبانه یا وابستگی های مبهم و مشکوک در عرصه ی رسانه ها فعالیت می کنند کم نیستند. یک خط تلفن و یک دستگاه کامپیوتر برای راه اندازی وبلاگ کافی است. این وبلاگ به وسیله یک یا دو نفر اداره می شود و بر خود نام حزب فلان، یا گروه و نشریه ی بهمان را می گذارند و ضمن بازی با الفاظ دهن پرکن و ایسم و ایست هائی که غالباً معنای درست آنرا هم نمی دانند، بدواً در مخاطب و خواننده این تصور را ایجاد می کنند که با یک نیروی سیاسی و قابل اتکاء و جدی روبرو است. اما وقتی یک ناظر هشیار مدت کوتاهی مطالب آنها را دنبال می کند و در شیوه ی کار آنها که فقط گنده گوئی های اینترنتی، بازی با مشتی کلیشه و لجن پراکنی به دیگران است تأمل می کند، در می یابد که « چیزی» نیستند و بسیاری اوقات در پس همه ی این هوچی گری ها فقط یک فرد کم سواد، بیکاره و فرصت طلب نشسته است. دستگاه اطلاعاتی نیز معمولاً با اینگونه عناصر – حتی وقتی از خود آنها هم نباشند – کاری ندارد، حتی از گوشه ی چشم نظر مساعدی هم به آنها دارد؛ زیرا عملکرد آنها در مجموع برای آن دستگاه مطلوب و حتی مفید است، زیرا با ایجاد تشتت و تفرقه، تنش آفرینی و لجن پراکنی به این و آن و درگیر کردن نیروها با خود، فضا را مسموم میسازند و به این ترتیب هم نیروها را « زمین گیر» و بی اثر میسازند و هم جاذبه و اعتبار این رسانه ی جدید و قدرتمند و امکان بهره برداری معقول از آن را از میان می برند. چون در چنین فضائی بسیاری از نیروهای سالم دوام نمی آورند و کنار میکشند، زیرا وقتی محیط و شرایط فعالیت اجتماعی را محیطی می یابند که در آن از یکسو باید هر نوع خطری را به جان خرید و از زندگی و منافع شخصی خود گذشت و در ازاء آن در معرض انواع تهمت ها، هتاکی ها و لجن پراکنی ها هم قرار گرفت، دلسرد می شوند و از چنین محیطی کناره می گیرند و این همان نتیجه ای است که مورد نظر دستگاه های مزبور است.حاصل نهائی این که وقتی چنین شرایط ناسالمی حاکم باشد، نه تنها آن نیروهای بالقوه ای که باید جذب فعالیت های اجتماعی شوند و رفته رفته رشد کنند، جذب نخواهند شد، بلکه بخش قابل توجهی از نیروهای فعال هم که در شرایط عادی و سالم می توانند منشأ اثرات بسیار باشند چون تحمل چنین محیطی را ندارند، از آن کنار می کشند و عرصه به جولانگاه افراد و عناصری تبدیل می شود که از جایی تغذیه می شوند و مأموریت شان مسموم نگاهداشتن محیط است.

از سوی دیگر نتیجه ی انشعاب ها، تجزیه ها و از هم پاشیدن ها نیز معلوم است. وقتی یک نیروی اجتماعی یکپارچه و منسجم که هدفی را در حد مشترکات اجزاء و اعضای تشکیل دهنده ی خود تعقیب می کند، به تعداد زیادی اجزاء کوچکتر تجزیه و تبدیل شود که بین آنها تشتت و منازعه حاکم باشد، از یک طرف نیروی آنها همین قدری هست که صرف کشمکش با یکدیگر شود و اگر هم نیرو و مجالی برای تعقیب آن هدف بیرونی و مشترک باقی بماند، این اجزاء کوچک دیگر وزن و قدرت و تأثیر آن بلوک یکپارچه ی اولیه را ندارند و از طرف دیگر این تشتت و منازعه زمینه ی شناسائی افراد و گروه ها و نظرات آنها و روابطشان با یکدیگر را فراهم می کند. از اینرو شاهد هستیم در شرایطی که ساده ترین فعالیت های اجتماعی نیروهای سالم و ناوابسته به شدت سرکوب می شود، این نوع قارچ ها که عامل تجزیه هستند، تند تر از همه شعار می دهند و بی هیچ مزاحمت و محدودیتی به هر کس هر چه می خواهند میگویند و می نویسند و کسی را هم با آنها کاری نیست. ضمناً لازم نیست همه ی کسانی که در یک مجموعه ی این چنینی از آنها کار می کشند، از ماهیت آن اگاه باشند و بدانند سررشته را چه کسی بدست دارد. وجود یک یا دو نفر که بند نافشان به منبع اصلی وصل باشد و به فوت و فن این کار هم آشنائی داشته باشند کافی است تا جمعی را نا آگاهانه به دنبال خود بکشند.

تازه از اینها که بگذریم به محافل و عواملی میرسیم که به قدرت های امپریالیستی یا وابستگی دارند و از آنها الهام یا خط و برنامه می گیرند و در مواردی حتی تغذیه ی مالی میشوند و آنها هم در این آشفته بازار فعالیت دارند، اعم از آنهایی که آمریکا را « ناجی» می دانند و علناً از مواضع و سیاست خارجی آن حمایت می کنند، یا آنان که روزگاری در گذشته مواضع ضد امپریالیستی داشته اند اما امروز « تواب» شده اند و چون تا آن حًد پیش نرفته اند که مستقیماً و صراحتاً از سیاست خارجی آمریکا در منطقه و ایران پشتیبانی و دفاع کنند، برای خوش رقصی بطور غیر مستقیم عمل می کنند و هر کس را که چیزی در باب ماهیت سیاست های امپریالیستی بگوید یا در برابر این سیاست ها موضع بگیرد، به نزدیکی با جمهوری اسلامی یا حتی وابستگی به آن متهم می کنند.

اگر از بیرون یک نگاه عمومی مخصوصاً به بحث های سیاسی اینترنتی بیندازیم و آنها را از لحاظ موضوع و مضمون تقسیم بندی کنیم ، خواهیم دید که مضمون بخش قابل توجهی از این بحث ها، داوری ها و اظهار نظرهای کلیشه ای و تکراری نویسندگان آنها ( خواه منفی و خواه تأیید آمیز ) راجع به خودشان یا دیگران است، نه بحثی پیرامون یک مسئله ی معین که تفکر جدی صرف نوشتن آن شده باشد. اگر برخی کلیشه های کلی و رونویسی از این یا آن کتاب هم گاه چاشنی اینگونه نوشته ها باشد در اصل موضوع تغییری نمی دهد و از تنها چیزی که در آنها خبری نیست فکر یا تجربه ی جدی و بکری است که باید از نویسنده مایه گذاشته شده باشد.

منم منم زدن های یک نقاش درباره ی خودش یا تخطئه و بدگویی از نقاشان دیگر، از او نقاش به وجود نمی آورد. نقاش با تابلوهای نقاشی و آثارش نقاش می شود. بنابراین کار یک هنرمند واقعی این است که بجای مجادله کردن با دیگران درباره ی کارهای خود یا کارهای آنها، به خودِ کار، یعنی خلق اثر هنری خود بپردازد. این تابلو های اوست که باید نشان دهد او نقاش هست یا نه. یک شاعر را ادعاهای دهن پرکن او درباره ی خودش یا بدگوئی از دیگران در این یا آن روزنامه یا رسانه شاعر نمی کند. شاعر باید بتواند شعر خوب خلق کند.این واقعیت در مورد فعالیت های اجتماعی و سیاسی هم صدق می کند. بهمین دلیل کسانی که درگیر کار جدی و سالم اجتماعی یا سیاسی باشند، چندان تمایلی به ورود در این نوع مجادلات و اتلاف وقت و نیرو در آنها ندارند.مشکلات و گرفتاری های کار جدی و فضای عمومی آن تمایل و مجالی برای پرداختن به این بازی ها باقی نمی گذارد.

غرض از بیان همه ی این مقدمات توضیح و روشن کردن این نکته است که چرا ما به سیاه مشق هایی از این دست اعتنا نمی کنیم. ما که نمی توانیم کار خود را تعطیل کنیم تا شریک و طرف چنین بحث هایی شویم. همین چند صفحه هم اگر بیقراری های تلفنی رفیق عزیزی نبود که از سوئد بارها تماس گرفت و پافشاری کرد، شاید روی کاغذ نمی آمد.

ما در ایران به تجربه به فرمولی دست یافته ایم و بنا به یک تصمیم جمعی مقید هستیم زمانی به اینگونه بحث ها و تعریضات پاسخگوئی کنیم و در آنها درگیر شویم که حداقل سه شرط زیر وجود داشته باشد :

1) طرف بحث شناسنامه و هویت و پیشینه ی سیاسی معلوم و روشن داشته باشد، یعنی بحث از ناحیه کسانی مطرح شده باشد که انگیزه ی سالم و صادقانه پشت سر آن باشد. چنین بحث هایی معمولاً بین کسانی می تواند مطرح شود که به این جنبش تعلق داشته، در صفوف آن حضور داشته و با مسائل آن درگیر باشند. اما کسانی هم که با انگیزه های تفتیش عقاید، تفرقه افکنی، تضییع افراد و یا دنبال فرصت طلبی های سیاسی به این بحث ها دامن می زنند هم کم نیستند و دلیلی برای ورود به این بحث ها و درگیری در آنها وجود ندارد.

2) موضوع بحث به مسائل واقعی و موجود جامعه و جنبش مربوط باشد و از نیاز و ضرورت شرایط جاری ناشی شده باشد تا گره ای از مشکلات جنبش را بگشاید و از لحاظ مضمون و سطح کیفی مطلب نیز قابل بحث و جوابگویی باشد.

3) موضوع اساساً مناسب بحث علنی باشد و بی هیچ توجیه و ضرورتی، هزینه ی بدون فایده ببار نیاورد. برخی که مخصوصاً از داخل کشور برخی بحث ها را مطرح می کنند، مصونیت هایی دارند که ما نداریم (!) اما بطور مشخص تر درباره ی نویسنده « جنگ،صلح و انتخابات» و « انشعاب در چپ» و یکی دو نفر « پا منقلی» او، من تا پیش از این گنده گوئی ها، بدلائلی متعدد که خواننده خود می تواند بعضی از آنها را حدس بزند، اصولاً موافق ورود به چنین مجادله ای نبودم و با وجود سمپاشی های پنهان و آشکار این فرد، هم خود از ورود در چنین عرصه ی بیهوده ای پرهیز داشتم و هم رفقای خود را از این کار منع می کردم تا وقت و توان نیروهای مفید در درگیری های جانبی و بی حاصل هدر نرود. اما مدعی حد خود را نگاه نداشت و پا را از گلیم خویش بیش از حد درازتر کرد. با این حال اکنون هم با چنین کسی و اصولاً با چنین کسانی بحث موضوعی نداریم زیرا نه نویسنده « اهلیت همکلامی» دارد و نه خود نوشته چیز قابل بحثی است. اما می خواهم بگویم اگر نویسنده ی این مطالب، بجای حل مسائل کلان ایران و جهان،جواب این سؤال خیلی ساده و کوچک را بدهد که حقوق ثابت پا منقلی های او از کجا تأمین می شود، کمک بیشتری به حل مسائل اجتماعی کرده است، زیرا همه ی کسانی که دستی در کارها دارند می دانند که آن دو سه نفر حقوق بگیر بوده اند و برایشان این سؤال مطرح است که منبع این پرداخت کجا است و آنان که اکنون در سلول های انفرادی دست و زبانشان از همه جا کوتاه است بسیاری چیزهای دیگر هم می دانند. شاید هم به همین دلیل ققنوس مدعی، پس از به زندان افتادن آن فعالان هوس اوج گیری به سرش زده است (!) و وقاحت تا آنجاست که هنوز جوهر آن فحاشی ها و هتاکی ها به فعالان چپ که اکنون متأسفانه در اسارت به سر می برند خشک نشده است که مدعی و پا منقلی های او با تغییر چهره ی خود این بار به نام کمیته ی فلان و سایت بهمان و در جلد همدردی و خبر رسانی باز به شیطنت ها و شایعه پراکنی های بد خواهانه در اطراف آنها پرداخته اند. اینان که تا دیروز این نیروها را « لمپن» خطاب می کردند و عصبی و مصروع به آنها بد و بیراه می گفتند، امروز رهایی برخی از آنها را از زندان، خوشامد می گویند.

شنیده ام بالاخره وقاحت این فرد، تحمل یکی از همبندی های سابق را به سرآورده و او به این دمل نیشتری زده و بخشی از چرک و عفونت آنرا بیرون ریخته است. اما گناه از خود مدعی است که حد تحمل دیگران را در نظر نگرفته است. او باید می دانست جنبشی که از مشروطیت تا کنون طی یکصد و پنجاه سال در صف مقدم مبارزات انقلابی مردم ایران قرار داشته و آنهمه سنگ خورده و سنگر شکسته است، ولو در دوران ضعف و پراکندگی پس از شکست و سرکوب خود، باز هم آنقدر در گوشه و کنار این خاک بلاخیز کهنه سرباز و سنگربان قدیمی خاموش بجامانده دارد که به یک فرصت طلب بیگانه و از گرد راه رسیده اجازه ندهند با همان بازی های فرصت طلبانه ای که پس از 18 تیر در میان یک مشت جوان خام سلطنت طلب خود را جا کرده است، ظرف چند ماه در میان آنان هم سر برآورد و همان نقش ها را در اینجا هم بازی کند.

او که از دل یک جریان بی ریشه و بی هویت پس از 18 تیر سر بر آورده است، از سال پیش مدتی تلاش کرد خود را به فعالان دانشجویی نزدیک و در بین آنها رخنه کند اما موفق نشد. جریان مستقل دانشجوئی اگر چه جریانی نو پا است، هشیاری کافی برای محافظت خویش در برابر نفوذ عناصر فرصت طلب، ناشناخته و مشکوک را دارد و به او راه نداد. آنگاه بنای سمپاشی و فحاشی علیه آنان را – ابتدا در لفافه و محتاطانه و بعد ها علنی تر – گذارد تا این سر آخر هم که در هیئت « نماینده ی تام الاختیار جنبش چپ ایران» ظاهر شده و گنده گوئی هایی کرده است که تنها می توان آنها را ناشی از تأثیر شگفت آور مواد روان گردان دانست.

و این ماجرا منحصر به راوی قصه ی ققنوس نیست. از این مدعیان خلق الساعه فراوان هست که پس از مدتی که مشت آنها باز شد، آرام آرام صحنه را ترک می کنند و مأموریت به چهره ی ناشناخته و تازه ی دیگری محول می شود تا او نیز چند صباحی همین کار را ادامه دهد.

*- گمان می کنم دوستان و رفقای ما هم تأیید می کنند که در چنین معرکه ای ما باید پیش از هر چیز کارمان را پیش بریم و بحث نظری را نیز با اهل آن و به تبعیت از ضرورت ها و مصلحت کارمان به انجام رسانیم.



ناصر زرافشان- بهمن 1386


۲ نظر:

  1. جالبه . تاریخ ثابت کرد مدعیان چپ رادیکال !!!! الان در کجا ایستاده اند . فواد عملا جیره خوار پورمحمدی شده . داراب زند هم که ناگفته پیداست اوضاعش از چه قراره . بسیا ر جالب و آموزنده بود .

    پاسخحذف
  2. البته نباید یک طرفه با قاضی رفت. فواد شمس از طریق کار در نشریات اصلاح طلب و دوم خردادی امرار معاش می کند و نان می خورد. طبیعی است که باید برای درآوردن نانش در بین آنها بچرخد و زندگی کند. شاید او ادعا کند که به دلیل شیوه نان خوردنش هر از گاهی چنین عکس هایی پس می اندازد اما:
    1: عکاس و خبرنگار، از یک سوژه عکس می گیرد، قاب می بندد، صحنه شکار می کند، اما خودش بغل سوژه نمی رود، داخل قاب شیرجه نمی زند و از این دست کارهای صحنه دار انجام نمی دهد.
    2: به قول کارشناسان فوتبال این یک صحنه ی آموزشی است. هر فرد دارای ضریب هوشی معمولی هم می تواند تفاوت چهره کسی که به اتفاق داخل در یک عکس افتاده است و کسی که نیش‌اش مانند خری که به او تیتاب داده باشند باز است را تشخیص دهد.
    3: حتی اگر تمام مناسبات و ارتباطات سیاسی و سازمانی را به کنار بنهیم. وزیر سابق اطلاعات یک بازیگر زن سینما نیست که عکسی مانند عکس‌های زمانه جشنواره فجر با او گرفته شود. تکنیک از پشت سر بیا و انگار که کنارش هستی، دوستت عکس بگیرد.

    4: من به این فرد اتهام حقوق بگیر اداره امنیت بودن را نمی زنم. برای درک امثال او باید نگاهی به مواضع امثال نگهدار در سالهای 57 و بعد انداخت.

    پاسخحذف