فحشای سیاسی «طنازان VOA» ادامه دارد.

.


فحشای سیاسی «طنازان VOA» ادامه دارد.

احسان فتاحی مدتی اسلحه به دست گرفته علیه حکومت. این با هر قاعده ای در هر کشوری جرم تلقی می شود. در همین آمریکا در برخی از ایالت ها شما می توانید اسلحه داشته باشید اما اگر این اسلحه را بر علیه نه حکومت بلکه حتی کسی به کار ببرید یا نشان دهید که قصد دارید به کار ببرید ، جرم است. منتهی بحث من این است که با این پرونده و حکمی که به احسان فتاحیان دادند ، مشکل دارم چون نه قانون در آن رعایت شده نه انسانیت

این اولین بار نیست که سخنان رژیم جمهوری اسلامی ایران از حلقوم لیبرالهای ایرانی شنیده می شود. پیش از این هم در هنگامی که تمام «انسانهای ایرانی» برای نجات اعدامیان از طناب دار در تکاپو و تلاش شبانه روزی بودند عده ای از «لیبرالهای ایرانی» بادی به غبغب انداخته و علنا و با وقاحت می گفتند: «اگر قرار باشد قاتل را اعدام نکنیم که مجرم به سزای عملش نمی رسد».

این بار همصدا و هم سو با خبرگزاری فارس، ایرنا، رجا نیوز، اخبار ۲۰:۳۰ شبکه 2 و صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران آرش سیگارچی در حالی که خارج از ایران پایش را روی پایش انداخته متنی در وبلاگش منتشر کرده و در قسمتی آن در عبارتی کوتاه اعلام می کند که کومه له یک گروه «شبه تروریستی» است و احسان فتاحیان یک «تروریست» و با اینکه ادعا می کند با حکم اعدام مخالف است با «اما» و «اگرهایی» نشان می دهد این مخالفت با اعدام بیشتر یک ژست است تا یک اعتقاد.

این طبیعی است هنگامی آرش سیگارچی به دلیل فعالیتهای شبانه روزی، متعصبانه و خط دار در صدای آمریکا لایق دریافت جایزه هلمن-همت شناخته شده است چنان سرمست باشد که نفهمد برای لحظه ای نقاب از چهره واقعی «صدای آمریکا» و «کارکنانش» برداشته و ضمن تعظیمی غرا در مقابل فرشته ی مرگ به احترام جمهوری اسلامی کلاه را از سر برداشته و خطاب به حاکمان ایران گفته است ما می گوییم همه با هم برابرند اما شما جدی نگیرید. از بابت سلاخی کسانی که چندان هم با ما برابر نیستند سپاسگزاریم. (و البته موضع VOA موضع دولت آمریکاست و البته اینکه سیگارچی چه ربطی دارد به VOA من و شما همه به خوبی می دانیم)

واقعا جای سوال است که آرش سیگارچی خود را در چه جایگاهی پنداشته است که با اطلاعی اندک از تاریخ سیاسی و اجتماعی کردستان تنها و تنها به این دلیل که «صاحب کارانش» در صدای آمریکا گروه های سیاسی کردستان را «تروریست» می خوانند، به خود اجازه دهد در عباراتی کوتاه و بدون هیچ منطق و مدرک و استدلالی به یک گروه سیاسی که بیش از سه هزار جانباخته در راه دفاع از «یک قوم همیشه تحت ستم» داده است مهر تروریست بودن بزند. اگر فعالیت کومه له به عنوان یک گروه سیاسی با سابقه در کردستان که اکنون در تمام مواضع خود اعلام می کند که از فدرالیسم دفاع می کند غیر قانونی و مشکل دار است چرا آقای سیگارچی به «صاحب کاران» خود در «صدای آمریکا» اعتراض نمی کند که چرا دولت آمریکا، عراق را به این شیوه اداره می کند؟ اگر به قول سیگارچی « احسان فتاحی مدتی اسلحه به دست گرفته علیه حکومت. این با هر قاعده ای در هر کشوری جرم تلقی می شود» (و البته از آنجا که آمریکا بهشت موعود و مدینه فاضله لیبرالهای وطنی است یک «و حتی در آمریکا» هم چاشنی جمله اش می کند.) پس چرا دولت آمریکا اجازه داده است در عراقی که تحت اشغال قرار داده است یک «کرد اسلحه به دست تجزیه طلب» رئیس جمهور عراق شود؟

سیگارچی چنان درباره ی جایگاه خود دچار توهم شده است که شروع به خطبه خوانی می کند. او از دست فعالان سیاسی و گروه های حقوق بشری به شدت عصبانی است و برای آنها تعیین تکلیف می کند: « به نظرم ورود آدم های ناوارد دارد به همه این عرصه ها (حقوق بشر) آسیب می زند. خبرنگاری که چون کارش را بلد نیست (البته خودش فکر می کند بلد است) ، خبر دروغی را منتشر می کند. به این ترتیب جامعه ، به خبر های خبرنگاران بد بین می شود . فعال حقوق بشری ، چشم بسته ، تنها به واسطه حکم اعدم مجرمی ، از همه اشتباهات او چشم می بندد ، باعث می شود همان شود که مادر شاکی بهنود شجاعی کرد. آن زن وقتی دید همه از بهنود شجاعی و بی گناهی اش حرف می زنند ، پایش را در یک کفش کرد که “بکشید این بهنود را”. فکر کنید اگر به جای این همه سر و صدا که “آخ بهنود بیگناه است ، نکشید ، ببخشید” ، خیلی معقولانه ، به خانواده شاکی او می فهماندیم که از حق خود بگذرند اما به آنها قول بدهیم که بهنود چون قتل کرده مجرم است و به مجازاتش (مثلا زندان) خواهد رسید. یا فعال سیاسی که چون در حقیقت مخالف نظام است ، با همه چیز مخالف است ، ضرر چنین فعال سیاسی بی کله ای این است که نظام جمهوری اسلامی هم می گوید پس همه معترضان داخل مملکت ، مثل همین مخالف انقلاب هستند!»

آرش سیگارچی به آزادی عقیده و بیان اعتقاد دارد اما فقط عقیده و بیانی که مورد تایید «صاحب کاران خود» باشد. او حاضر نیست آزادی عقاید انسانهای دیگر را در صورتی که مغایر با منافع و خط و مشی او(بخوانید منافع دولت آمریکا) باشد را به رسمیت بشناسد. می خواهد ژست دفاع از آزادی را حفظ کند ولی از طرفی هم می خواهد تلویحا بگوید «تقصیر خودش بود که اعدام شد». سیگارچی وسط دفاع از آزادی عقاید و منافع صاحب کارانش گیر کرده و سرگردان شده پس جملاتی می نویسد که هر یک پرده از مواضعی دیگر بر می دارد. او می نویسد: «اعدام هر متهمی خلاف معیارهای حقوق بشری است. آقا جان ، زندان که دارید ، طرف را بفرستید زندان. یعنی چی محاربه با خدا. کسی به خدا کار ندارد. همه مشکلات خود حکومت است اما چون آقایان خود را جای خدا می بینند ، مخالف خود را مخالف خدا معرفی می کنند و به همین بهانه اعدام می کنند.»

سیگارچی با زبان بی زبانی از اقدامات جمهوری اسلامی در قلع و قمع گروه هایی که برده ی حلقه به گوش دولت آمریکا نیستند قدردانی و تشکر می کند و سوالی را می پرسد که به نظر من خیلی روشن و واضع جواب آنرا در خود سوال تعبیه کرده است. او می پرسد: «به نوعی در میان این دعوای یک رژیم و یک گروه شبهه تروریستی ، سمت و سوی کدام معقول تر است؟»

سیگارچی البته در زیر فشار افکار عمومی مجبور می شود یک پی نوشت به مطلب خود اضافه کند و ابایی ندارد که به سوال بالا اینگونه جواب دهد:« گروهی که مسلح است و در جهت اهداف خود دست به ترور (حذف فیزیکی) می زند ، گروه تروریستی محسوب می شود. اصلا به این بحث هم کار ندارم که آن گروه آزادی بخش است ، جدای طلب است ، مصلح است یا هر چیز دیگر. اگر قرار باشد هرکس مخالف است دست به اسلحه ببرد ، پس همین معترضان سبز هم باید حمام خون راه بیاندازند. مساله ای که حکومت جمهوری اسلامی هم بدش نمی آید به آن دامن بزند.

دوما - احسان فتاحی مدتی اسلحه به دست گرفته علیه حکومت. این با هر قاعده ای در هر کشوری جرم تلقی می شود. در همین آمریکا در برخی از ایالت ها شما می توانید اسلحه داشته باشید اما اگر این اسلحه را بر علیه نه حکومت بلکه حتی کسی به کار ببرید یا نشان دهید که قصد دارید به کار ببرید ، جرم است. منتهی بحث من این است که با این پرونده و حکمی که به احسان فتاحیان دادند ، مشکل دارم چون نه قانون در آن رعایت شده نه انسانیت.»

آقای خبرنگار صدای آمریکا

از سوال من ناراحت نشوید اما با مطالعه ی متن شما در وبلاگتان واقعا از جایگاه حدس و گمان _ که خودتان در رابطه با کو مله و مهمتر از آن زنده یاد احسان فتاحیان در پیش گرفته اید _ کدام یک از این دو مقوله منطقی تر به نظر می رسد؛ زدن برچسب «جیره خور بودن» و «نان به نرخ روز خوردن» به شما یا زدن برچسب تروریست بودن به گروه کومه له و زنده یاد احسان فتاحیان؟؟؟

مدتهاست در ایران فعالان سیاسی و مبارزان واقعی با «کارشکنی ها»، «مترسک سازی ها»، «تخریب ها»، «فریب ها»، «انحرافات»، «تحریفات» و «فرصت طلبیها» صدای آمریکا و «طنازان VOA» دست به گریبان هستند. پروژه ای که با رونمایی از انواع و اقسام مطرودین جنبش دانشجویی به عنوان «رهبران جنبش دانشجوی» و پرده برداری از انواع و اقسام افراد در حاشیه به عنوان «خبرنگار» آغاز شد اکنون با «تحریف تاریخ» و «تخریب چهره ها و گروه های غیر همسو با نظام حاکم بر آمریکا» پیگیری می شود.

کار سختی است حالی کردن واقعیت به کسی که منافع سیاسی اش ارتباط وجدان و شعور او را با تن و قلمش قطع کرده است اما باز هم می گویم و باز هم می گوییم. آنقدر می گوئیم تا صدای ما از پنبه ای که در گوش خفتگان و آنان که خود را به خواب زده اند بگذرد و به آنها بفهماند که:

«انسانها فقط یک بار به دنیا می آیند و فقط یک بار فرصت زندگی دارند. هیچ کس را حق آن نیست که این تنها فرصت زندگی را از انسانی بگیرد.

اگر انسانی را به جرم کشتن انسانی دیگر اعدام کنیم دقیقا مرتکب همان عملی شده ایم که اسم آنرا قتل گذاشته ایم. او کشته است و ما هم او را می کشیم. او به عنوان یک فرد کشته است و ما به عنوان قانون یا دولت یا اولیای دم و ... می کشیم. هر دو می کشیم اما او مجرم است و ما نیستیم. چه فرقی است بین کسی که قتل انجام می دهد و کسی که که حکم «قتل حکومتی» فرد دیگری را صادر می کند. منطق هر دو کشتن انسان است.»

آقای خبرنگار صدای آمریکا

شما در خارج از مرزهای ایران هستید و من درون مرزهای ایران. شما در کنج امن می نشینید و هرچه دلتان می خواهد می نویسید و من برای نوشتن هر کلمه ای به وزارت اطلاعات و قوه قضائیه احضار می شوم. شما در عافیت هر آنچه می خواهید به زبان می رانید و من در اینجا به جرم «سخن گفتن» بازخواست می شوم.

شما در آمریکا برای خوش آمد «صدای آمریکا» و هم راستا با خبرگزاری فارس، ایرنا، رجا نیوز، اخبار ۲۰:۳۰ شبکه 2 و صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران به افراد و گروه های سیاسی مخالف «صاحب کارتان» به راحتی و بدون عذاب وجدان «اتهامات» زنده یاد احسان فتاحیان را تایید می کنید و من در اینجا زیر تیغ کودتا باید به سختی از «احسان فتاحیان» دفاع کنم.

دقیقا فردا شنبه مورخ 23 آبان 1388 قرار است قاضی شعبه ی بیست و شش دادگاه انقلاب به شکایت اطلاعات سپاه پاسداران برای پرونده بنده صدور حکم کند و دو پرونده ی باز دیگر در شعبه های 5 و 11 دادگاه انقلاب به همراه آزادی به «قید وثیقه» گروی سنگین حکومت برای «ساکت بودن و خفه ماندن» من است اما مشکلی نیست. مملکت در یک وضعیت کاملا پلیسی هست که هست خاموشی در منطق ما جایی ندارد. با 170 هزار دلار وثیقه پایشان را روی گلوی ما گذاشته اند که گذاشته اند دفاع از بی دفاع در زیر سنگینی چکمه هم یک وظیفه است. پرونده های باز ما مثل خنجری زیر گلوی ما هست که هست مبارزه برای رهایی «انسان» با گلوی بریده هم شدنی است.

شکی ندارم که برای نوشتن دوباره باز هم سریعا به وزارت اطلاعات احضار شده و سریعا برای دادن درس عبرتی به من با تعیین وقت جلسه دادگاه پرونده های دوم و سوم و سنگین شدن حکمی که فردا صادر می شود واکنش نشان خواهند داد اما مهم نیست. اسیر بودن در زندانهای جمهوری اسلامی به آزاد بودن در جایی که تریبون «آزادی خواهانش» صدای آمریکا است و رهبران اپوزیسیونش «هاشمی رفسنجانی، نوری زاده، سازگارا» و شعار دموکراسی خواهیش «جمهوری اسلامی نه یک کلمه کمتر و نه یک کلمه بیشتر » و «لله اکبر و یا حسین» است، شرف دارد.

سال 86 در دادگاه وقتی قاضی پرینت مصاحبه من با سعید حبیبی در سایت دانش سرخ را دید که گفته بودم «اعدام یک قتل حکومتی است» با نیشخندی سرش را از پرونده بیرون آورد و گفت: «آقای توانچه قصاص نص صریح قرآن است. قاتل باید اعدام شود. فرض کن 5 تا مرد گردن کلفت ( روی عدد پنج تاکید خاصی کرد) خواهر شما به زور سوار ماشین کنند و بدزدند و بعد از تجاوز او را بکشند و جسد او را آتش بزنند. باید چه حکمی برای این پنج نفر صادر کرد؟ آیا شما به چیزی جز اعدام راضی می شوید؟»

همیشه در طول حرف زدن عوامل دادگاه ها بی تفاوتم. این عادت از همان دادگاه اول روی من ماند. در اکثر لحظات دادگاه سرم را می گرداندم طرف پنجره و درخت های داخل حیاط دادگستری را نگاه می کردم. سرم را با بی تفاوتی برگرداندم طرف قاضی دادگاه و دیدم با منشی خود از استدلالشان سخت مسرورند. در جواب فقط گفتم: « اگر سلامت روانی مجرمین تایید شود و اتهام در دادگاه بی طرف به اثبات برسد حداکثر بیست سال زندان و اگر در میان اجرای حکم زندان ثابت شود اند که مجرمین عوض شده اند و می توانند مثل انسان زندگی کنند باید به صورت مشروط آزاد شوند.» این را گفتم و دوباره سرم را چرخاندم به طرف همان درختهای پشت پنجره که مدام برایم دور و دورتر می شدند. این جمله دقیقا در حکم من وارد شد و به عنوان مدرک مورد استنداد قاضی قرار گرفت و مرا هشت ماه روانه ی زندان کرد.

در تمام روزهای زندان و بعد از آزادی همیشه به بیان این جمله در دادگاه به خود بالیدم و از هزینه آن پشیمان نبودم. هرگز فکر نمی کردم در میان فعالان سیاسی ایران کسانی باشند که از حکم اعدام دفاع کنند یا با ایراد «اما» و «اگر» به حکم اعدام رنگ و بوی مشروعیت بدهند یا برای حذف اندیشه محالف خود برای کمرنگ کردن نام و راه جانباختگان به تخریب آنان بپردازند و اعدام آنها را بی اهمیت جلوه دهند.

اگر مرتبه ی قبلی که یکی از اعضای انجمن اسلامی دانشگاه تهران از حکم اعدام یک قاتل دفاع می کرد توی دهنش می زدیم این بار یکی از « طنازان صدای آمریکا» به خودش جرات نمی داد بیاید از اعدام یک فعال سیاسی دفاع کند و تازه بعد هم منکر شود و بگوید منظور خاصی نداشته و بقیه اشتباه فهمیده اند.

آقای خبرنگار صدای آمریکا

کردها راحت می میرند. کردها راحت اعدام می شوند. مثل همه ی اقلیتهای دیگر. هر خانواده ای در کردستان گل سرخی دارد. مادران داغ دیده ی کردستان مدتهاست با مرگ جوانانشان کنار آمده اند. پیر زنان و پیر مردان کردستان فهمیده اند که یا باید ستمکش باشند یا باید جلوی ستم سینه سپر کنند. هیچ کس نمی تواند برای مردم کردستان تعیین تکلیف کند آنها برای به دست گرفتن سرنوشتشان و زندگی بهتر و خیلی چیزهای دیگر که نوشتنش فقط پرونده مرا سنگین تر می کند به دنبال یک حکومت فدرال هستند.

شما آدمها را رها کرده ای و به خاک و ملیت و نژاد چسبیده ای. نژاد پرستی که شاخ و دم ندارد. حتما که نباید برای نژاد پرست بودن صلیب شکسته را بالا برد. اینکه کسی به کشتن انسانها برای حفظ خاک معتقد باشد دقیقا عین نژاد پرستی است. خاک کردستان مگر ارث پدری من و شماست که برایش تعیین تکلیف کنیم. اصلا مگر ما حق داریم برای مردم کردستان تعیین تکلیف کنیم. تکلیف کردستان را مردم کردستان تعیین می کنند. تصمیم را در کردستان زنی می گیرد که دخترش را روی خاک کردستان نشانده و گیسهایش را بافته، تصمیم را در کردستان زنی می گیرد که شوهرش با جوخه ی اعدام سپرده، تصمیم را در کردستان مادرانی می گیرند که خون جوانانشان روی خاک کردستان به زمین ریخته شده، تصمیم را در کردستان آوارگان و فراریان کردستان می گیرند. تصمیم را در کردستان مردانی می گیرند که برای زندگی بهتر قومشان قد علم کرده اند و که اکنون در بند و زنجیرند. تصمصم را در کردستان خود کردها می گیرند نه من و شما. ناسیونالیستهای ایران کی می خواهند به این فهم و شعور دست پیدا کنند که خاک بدون انسان ارزشی ندارد. من بر روی پرچمی که بر روی جسد کشته شدگان به احتزاز در آید تف می اندازم. اگر قیمت نگه داشتن کردستان حتی کشته شدن یک کرد است من کردستان را نمی خواهم. اگر قیمت نگه داشتن سیستان و بلوچستان کشته شدن یک بلوچ است من سیستان و بلوچستان را نمی خواهم. اگر قیمت نگه داشتن ترکمن صحرا و خوزستان و تبریز و هر کجای دیگر ایران کشته شدن یک انسان است من آنجا را نمی خواهم. این من اصلا چه حقی دارد برای من های دیگر تصمیم گیری کند؟ مالکیت بر خاک را چه چیزی تعیین می کند؟ جنگ؟ لشگر کشی؟ هر که بیشتر گرفت ناسیونایست تر است؟ جنگیز خوان مغول آدم خیلی خوبی بود چون انسانهای بسیاری را کشت و خاک بسیاری را به دست آورد؟ این « منطق خاک بیشتر» شما کاملا احمقانه و غیر انسانی است.

من به دنبال انسانها هستم و پرچمها و خطوطی که انسانها را از هم جدا کرده است به رسمیت نمی شناسم. این خاک بدون انسان ارزشی ندارد.

آقای خبرنگار صدای آمریکا

تاوان این جمله در شرایط در زمان علنی نبودن «قدرت چکمه» هشت ماه زندان بوده است و معلوم نیست «چکمه» تصمیم بگیرد این بار چه مجازاتی را برایش تعیین کند اما این جمله را پیشکش می کنم به تو ، به صاحب کارانت در صدای آمریکا، به روزنامه ی کیهان و به حکومت ایران پس همگی خوب گوشهایتان را باز کنید:

«اعدام یک قتل حکومتی است» و این حکم «اما» و «اگری» ندارد.

هر دادگاهی به دلیل انجام فعالیت سیاسی، داشتن عقیده و بیان اندیشه ها و ... مصداق عینی دادگاه تفتیش عقاید و دادگاه های نظامی است. چه زندان، چه تبعید و چه اعدام علیه هر فرد یا گروه سیاسی از مشارکتی، روحانوین مبارز و کارگزاران گرفته تا سلطنت طلب و مجاهد و... محکوم است.

همه باید این را بفهمند که دفاع از انسانها اما و اگر ندارد. هر کس یا با اعدام مخالف است یا آنرا تایید می کند. در این مقوله همه چیز یا سیاه است یا سفید. رنگ خاکستری وجود ندارد. واقعا وجود ندارد. اینجا دیگر « ژست روشنفکری » و « راه سوم » وجود ندارد. حتی نا آگاه ترین و فرصت طلب ترین افراد هم نمی توانند گزینه ای به این دو گزینه اضافه کند.

اعدام یک قتل حکومتی است و کسی که از قتل حکومتی _ به هر طریقی و با هر بهانه ای _ دفاع می کند اگر پست تر از کسی است که فرمان قتل حکومتی را صادر و اجرا می کند نباشد همدست آنهاست.

آقای خبرنگار ساکن آمریکا «زنده یاد احسان فتاحیان» حتی اگر بنا به اتهام شما اسلحه به دست گرفته باشد برای خاک کردستان نبوده که اسلحه به دست گرفته برای مردم کردستان اسلحه به دست گرفته است و البته فهم این مطلب برای «خاک پرستان» خیلی دشوار است.



سیگارچی مطلبش را اینجا نوشته: http://sigarchi.net/blog/?p=3734


۱ نظر: