۱۳۸۷ اردیبهشت ۵, پنجشنبه

جهنم


تا حالا به جهنم فکر کردید؟ فکر می کنید چه حالی داره توی جهنم بودن؟ فکر می کنید جهنم چطوری باشه؟ توی ایران خیلیها فکر می کنن جهنم یه جایه خیلی گرمه که وقتی تشنه میشی باید با آب جوش تشنگیت رفع بشه و کلی مار و عقرب مدام نیشت می زنن و هر از چند گاهی یه سیخ سرخ توی ماتحتت فرو می کنن و از این جور چیزا. خوب شاید اینم جهنم باشه ولی می دونم که جهنم جورای دیگه هم می تونه باشه. جورای خیلی بدتر.
تا حالا فکر کردی اگه مجبور باشی تو یه دنیایی زندگی کنی که هیچ کدوم از ارزشهای مسلطش برای تو ارزشی ندارن و از نظر تو عامل بدبختی و ستم و نابرابری باشن ، چه حسی داره؟ می دونی وقتی تو میخوای زندگی کنن در حالی که خیلیها زنده بودن رو با زندگی کردن اشتباه گرفتن چه بلایی سرت میاد؟ می دون وقتی پدر و مادر و دوست و آشنات فکر کنن از زندگی تو سهم دارن و نظرشون اینقدر مهمه که تو باید زندگیت رو به خاطر اونها عوض کنی درونت چقدر زخمی و خسته میشه؟ می دونی چه حس انزجاری وجودت رو فرا میگیره؟ می دونی حالت تهوع مدام داشتن نسبت به افکار پوچ و مزخرف ، مخصوصا اگه مال نزدیکانت باشه یعنی چی؟ می دونی وقتی فکرش رو می کنی که چقدر از همفکرات به خاطر آرمانهایی که تو هم دنبالشون هستی با زجر کشته شدن و باید صدها و هزاران دیگه هم پر بکشن تا دنیایی درست بشه که تو می خوای ، زندگی چه مزه ای میشه؟ می دونی اصلا زنده بودن بعضی وقتها چقدر مشکل میشه؟ می دونی که وقتی تمام سختیها رو میرز توی سینت و یکی دیگه میرسه که دیگه براش جا نداری و تو باید با مشت بکوبی توی سینت تا جاش بدی و صدات در نیاد و یه دقیقه دیگه یه مشکل و مصیبت دیگه از راه برسه چه حالی به آدم دست میده؟
نه شاید اینا رو هر کسی ندونه یا نخواد بدونه یا ازش فرار کنه یا خودش رو به ندونستن بزنه یا اصلا به جایی برسه که یادش بره دونستن چیه یا متنفر بشه از دونستن یا کلا براش احمقانه بشه و فضیلتی بشه براش ندونستن و خر بودن و نفهمیدن و اسم همش رو بزاره آرامش و زندگی … می فهمی من چی می گم؟ نکنه فکر می کنی من دیوانم.
بیا برات یه قصه بگم. یکی بود یکی نبود. یه پادشاه ظالم بود که آسمون زندگی مردم رو سیاه کرده بود و خونشون رو به جای شراب به خورد خودشون می داد.یه پسر پیدا شد که فکر کرد باید این پادشاه رو کشید پائین. چند نفر آدم مثل خودش هم پیدا کرد. یعنی همشون همدیگه رو پیدا کردن و وقتی توی سختیها بزرگ شدن فهمیدن از هوایی که نفس می کشن تا خانواده شون تا حتی یه ذره هایی از وجود خودشون در خدمت پادشاه هستن. بزرگتر که شدن فهمیدن پادشاه هم کاره ای نیست و یه جادوگر بزرگتر _ یکی که یه نفر نیست و پشت همه چیز قایم شده _ داره شب رو رنگ میکنه و به اسم روز به مردم میفروشه و پادشاه فقط براش یه نوکر ساده است. بدبختی اینه که اونا همینطور دارن بزرگتر میشن و زندگی براشون سختتر میشه و زمان اینقدر چیز عجبیه که اونا رو تندتر بزرگ میکنه و برای زجرکشیدنشون کندتر میگذره.
نه این قصه ی خوبی نیست. بزار برات قصه ی خودم رو تعریف کنم. از مادری بگم که دیگه چیز زیادی به آخرین صفحه ی کتابش نمونده. از پدری که توی دوران بچگی تو به سردی آهن بود و خشکی یخ و حالا که بزرگتر شدم مثل بچه ها برای اینکه به من بگه ازت رازی نیستم مثل بچه ها غذا نمی خوره و شبها تا صبح توی حیاط خونه راه میره و سیگار میکشه. بیا برات از حکومتی بگم که پدر و مادر رو با نقطه ضعف مخالفانشون اشتباه گرفتن و مدام با تلفن و حرافی و تهدید و هشدار _ تازه اونم با لحن دوستانه و از روی لطف _ هزار بار خانودت رو سکته میدن. بیا برات بگم که چطوری یه پدر و مادر به کامپیوتر و موبال و تلفن و قلم و کاغذ و کتاب و چراغ روشن اتاق به چشم عزرائیل نگاه می کنن. بیا برات بگم که یه پدر چطوری برای اینکه کامپیوترت رو ازت بگیره میره به همسایه میگه که بیاد بهت بگه برای درس دخترش چند روز کامپیوترت رو قرض می خواد و تو بدونی که اونا خودش کامپیوتر دارن و فقط یه خنده ی تلخ بزنی و بگی قابلی نداره تا هر وقت لازم دارید دستتون باشه. بیا برات بگم که چطوری یه دوست یه سند 350 میلیونی رو برای آزادیت گرو میزاره و حالا که به شدت لازمش داره و می خوای عوضش کنی و با هزار التماس و خواهش یه سند دیگه پیدا می کنی و میری دادگاه به تو جوری نگاه می کنن که انگار ارث باباشون رو بالا کشیدی یا… . با برات بگم چقدر سخته اجازه نداشتن برای فکر کردن و نوشتن و معتقد بودن. بیا برات بگم که چقدر سخته مدام تفتیش عقاید شدن. بیا برات بگم که من هم واسه خودم یه جهنم دارم.بیا برات بگم که
می دونی خیلی سخته. اینکه ببینی تمام خوبی های زندگیت رو یکی یکی دارن میگیرن و تو واقعا نمی تونی کاری بکنی. اینکه عشقت _ تنها چیز آرامش بخش زندگیت و باارزشترین چیز بعد از آرمانهات _ خسته بشه و بترسه و برای همیشه بره و تو حتی ندونی کجاست و آلان که روزها و روزها گذشته و تو هر شب قبل از خواب باهاش حرف می زنی و ماه رو بجاش می بوسی دلت به درد بیاد از یاد آوردن اینکه تو برای اینکه فراموشت کنه و زندگیش آروم بگیره بهش گفتی که دیگه دوستش نداری. خیلی سخته که کسایی بیان تو زندگیت و بهت بگن که دوستت دارن و تو هم دوستشون داشته باشی و فقط بگی من خسته ام و نمی خوام دوباره کسی بهم حس مالکیت داشته باشه ولی باز هم تنهات نزارن و تو به خاطر اینکه می دونی دوست داشتن چقدر قشنگه دلت نیاد بگی نه و از اون بدتر دروغ هم نتونی بگی و بدونی که عشقی تو دلت داری که معشوقی نداره ولی مال هیچکس نیست به جز خودت.
باور کن خیلی سخته وقتی خورده ریزهایی که خاطرات تمام زندگیت هستن و ذره ذره جمعشون کردی رو بیان بریزن و غارت کنن و با خودشون ببرن. عکسهات، یادگاریهات، آهنگهایی که هزار بار توی تنهایت باهاشون گریه کردی، شعرهایی که زیباترین احساسات رو باهاشون به تصویر کشیدی، نوشته هات، همه چیزت رو.
می دونی چقدر سخته که سلول به سلول بدنت دلشون سفر بخواد و احساس کنی زندگیت جای دیگست؛ پیش آدمهای دیگه. ولی نمی تونی بری یعنی نباید بری چون احساس می کنی که به زن و مردی مدیون هستی که به خاطر تو خورد شدن و دارن ذره ذره آب میشن.
می دونی چقدر سنگینه قیمت کوتاه نیومدن؟ می دونی چقدر سخته دست و پا زدن برای خفه نشدن؟ می دونی چه بهایی داره نوشتن و فهمیدن؟ می دونی زندان کجاست و انفرادی چیه؟ می دونی تهدید و ترسیدن چیه؟ می دونی کسایی هستن که کارشون ربایش و حذف فیزیکیه؟ می دونی حقوق بشر و حق شهروندی یعنی کشک؟ می دونی امنیت نداشتن یعنی چی؟ می دونی آزار و اذیت خانوده یعنی چی؟ می دونی چرا وقتی روی تلفن خونت شماره ی 11111111 میوفته مادرت غش می کنه و پدرت حالش بد میشه؟ می دونی ترسیدن از رد شدن از کوچه های خلوت یعنی چی؟ می دونی انتظار کشیدن یعنی چی؟ بزار راحتت کنم می دونی شهروند درجه 2 بودن یعنی چی؟ میدونی از نظر حکومت خودی نبودن یعنی چی؟ شاید تو بدونی ولی اگه نمی دونی هم برات متاسفم و هم بهت حسودیم میشه.

جایگاه و کارکرد اصلی لیبرالیسم در ایران


بهروز کریمی زاده
اگر در پروسه کلی تکامل اجتماعی، لیبرالیسم به عنوان فلسفه سیاسی بورژوازی، زمانی در اروپا یک نیروی پیشرو به حساب می آمد، اکنون با ناکارآمدی و پافشاری بورژوازی  بر حفظ مناسبات ارتجاعی، تصویری از انحطاط و نزع بورژوازی را به نمایش گذارده است.در ایران نیز بورژوازی بنابه دلایل تاریخی و اجتماعی از جمله چگونگی شکل گرفتن آن هیچ گاه نیرویی پیشرو و پیگیر حتی برای منافع طبقاتی خود نبوده  است، بطوریکه مشی سیاسی و اهداف خود را تنها در پیوند با بورژوازی جهانی و مناسبات آن به دست آورده است. به دو علت سرمایه داری، درکشورهایی چون ایران احتیاج به حکومتهای سرکوبگر دارد. اول اینکه به سبب نقش ایران در تقسیم کار جهانی، اساساً سرمایه در فرم انحصاری و در صورت تعامل و پاسخگویی با نظام جهانی سرمایه، دارای بهرهوری، سوددهی خواهد بود که در نتیجه آن پدیده هایی چون بورژوازی ملی یا مستقلی که برای حفظ منافع خود یا رقابت با سرمایه های جهانی یا برای تنظیم روابط درونی اقشار مختلف بورژوازی به دنبال امر دموکراسی باشد، وجود خارجی ندارد. دومین علت، این مسئله می باشد که سوددهی سرمایه در کشورهایی چون ایران به موجب عدم رشد تکنولوژی، بر دو عنصر منابع اولیه و نیروی کار ارزان استوار است.
استفاده هر چه سودآورتر از منابع اولیه و نیروی کار ارزان که شرطش عدم آگاهی کارگران و یا سرکوب تشکل های دارای آگاهی سوسیالیستی و رادیکال طبقه کارگر است، حکومت های استبدادی و توتالیتر را در کشورهایی چون ایران به یک ضرورت ناشی از شیوه تولید آن جوامع بدل می کند.
در کشورهای متروپل (آمریکا یا اروپای غربی) آن چیزی که امروزه بر مناسبات اجتماعی حاکم است ومهر دموکراسی را بر پیشانی خود دارد در جهت رفع نیازهای ساختار بورژوایی این کشورها ، و تنظیم مناسبات درونی اقشار مختلف این طبقه اجتماعی و شکل دادن به کاراترین نوع حکومت در حفظ منافع سرمایه شکل گرفته است و در نهایت همین  دموکراسی را نیز در نتیجه عقب نشینی این کشورها در مقابل رشد سطح آگاهی ، تشکل طبقه کارگر و در زیر فشار جنبش انقلابی سوسیالیستی در این کشورها و انقلاب 1917 در روسیه باید دانست.
لازم به ذکر است در همین کشور ها نیز نیازهای سرمایه هر گاه تغییر یابند یا تعارضات درون قطب های آن حاد گردد، یا سرمایه داری با دور جدیدی از بحران و رکود مواجه شود، دموکراسی درون این کشورها نیز به راحتی به ضد خود بدل میگردند. از به قدرت رسیدن فاشیسم و نازیسم در ایتالیا و اسپانیا و آلمان در نیمه اول قرن بیستم گرفته تا اکنون که با آغاز دوره جدیدی از بحران های سرمایه داری و قدرت گرفتن دست راستی های افراطی در اروپا «همانند لوپن و همکارانش در فرانسه، حزب آزادی در اتریش و گسترش فعالیت نئونازی ها در آلمان»  یا روی کار آمدن بوش در آمریکا که منجر به لغو بسیاری از حقوق مدنی و شهروندی مردم شد، میتوان اشاره کرد.
در این میان  نکات قابل استنتاجی که از تحلیل سرمایه داری با شیوهای که در بالا نمونه خلاصه واری از آن را  مشاهده نمودید، می توان بیان کرد به ذکر این مطلب می پردازیم که رشد و توسعه سرمایه داری در جوامع مختلف لزوماً بصورت خطی و یک طرفه با تشکیل یک حکومت دموکراتیک یا گسترش آزادیهای اجتماعی و سیاسی (یا آن چپزی که به تعبیری دموکراسی نامیده می شود)، ربطی ندارد بلکه بنابه مقتضیات و ضرورتهای ساختاری سرمایه داری و نیازهای سرمایه داری جهانی یا مصالح بورژوازی در آن کشور خاص ارتباط خود را نمایان می سازد.
با این مقدمه می توان به سراغ تحلیل و توضیح موضوعیت و عملکرد سیاسی لیبرالیسم یا نیروهای سیاسی لیبرال در ایران بپردازیم. بورژوازی ایران در یک صد سال گذشته با جنبش ها و دیدگاههای متعددی همچون ناسیونالیسم عظمت طلب ایرانی، جنبش ملی- مذهبی، ناسیونال رفرمیسم و اکنون با جریانات سیاسی متعددی که تحت عنوان لیبرالیسم خود را جمع بندی می کنند، پیوند داشته است.  امروزه از حزب کارگزاران سازندگی که خود را دارای دیدگاه لیبرال دموکراتیک اعلام می کنند تا رضا پهلوی خود را وابسته به این نحله فکری می دانند.
بورژوازی ایران همانطور که توضیح آن در بالا رفت. جهت رشد سرمایه داری و حفظ کارآیی آن احتیاج به مصالحی چون نیروی کار ارزان و بهره وری از منابع طبیعی دارد که نه تنها با منافع طبقه کارگر در تضاد قرار میگیرد، بلکه با منافع دیگر طبقات محروم و بسیاری از مردم نیز نا همخوان است، در نتیجه بنابر ضرورت های حاکم برسرمایه داری در ایران  حکومت مبتنی بر سرمایه در ایران استبدادی یا توتالیتر می باشد.
این منفعت و  شکل مطلوب حکومت را ممکن است در ادبیات و تبلیغات جریانات سیاسی بورژوازی نتوان دید یا حتی در خودآگاه بسیاری از عناصر و اجزای این طبقه یا فعالان سیاسی آن نیز این روشن بینی وجود ندشته باشد، اما واضح است که سیر حرکت عینی و موجودیت این طبقه  درگذشته و در آینده سیاسی ایران نیز اینچنین خواهد بود. این خود آگاهی ممکن است تنها در میان اقشار مرفه و تحصیلکرده بورژوازی دیده  شود، روشن بینی ای که گاه سیاست مداران آمریکایی و بنگاههای بزرگ اقتصادی جهانی بیشتر از بورژواهای ایرانی به آن آگاهی دارند.
به طور مثال بورژوازی که از ابتدا مخالف هر گونه تحول و انقلاب علیه سلطنت شاه بود، پس از انقلاب نیز در بین دو جناح لیبرالی و مکتبی جمهوری اسلامی، واقعیات جناح مکتبی را به آن تحمیل نمود و  از جناح لیبرالی که اسماً نماینده منافع آن بود، گذشت نمود!(یعنی هیچ دفاع و عکس العمل جدی نسبت به خلع آن از قدرت نشان نداد) این جناح مکتبی بود که به صورت واقعی توان نابود کردن چپ، خلع سلاح عمومی، بازگردندان نظم و فرستادن در باره کارگران به کارخانه ها و مردم به خانههایشان را داشت.
به روشنی آشکار است که جناح لیبرالی در آن دوره تنها یک میانجی فرصت طلب از آب درآمد تا قدرت را به کسانی که هر چند نامطلوب و اندکی یاغی نسبت به بورژوازی بودند، اما در غایت منافع سرمایه را تامین می کردند، انتقال دهد. این امر مثالها و شواهد تاریخی دیگری نیز دارد که در این مقاله از ذکر آنان خودداری مینمائیم. اما اکنون که لیبرالیسم آشکارا یا پنهانی در راس تمام برنامه های اقتصادی یا در برنامههای سیاسی جریانات بورژوایی ایران قرار گرفته است، این نقش میانجی را در انتقال قدرت به حکومت آتی سرکوبگر سرمایه را باید آشکارا هشدار داد. نیروهایی همچون بعضی از تابلوهای اپوزسیون لیبرال (دوخردادی های سابق) و یا حتی قسمتی از بورژوازی و خرده بروژوازی رادیکال(!) یا بعضی از سازمان ها یا گروههای چپ این نقش را به عهده دارند. اینان نقششان تامین بدنه لازم از جنبش های اجتماعی برای این تحول مطلوب بورژوازی با چهر رادیکال و آزادی خواهانه است. اما در پروسه تثبیت حاکمیت، این قدرت را به نمایندگان واقعی بورژوازی واگذار می کنند.
در اینجان ذکر نکته ای در باب مسئله ای که در سالهای اخیر بسیار در مطبوعات و رسانه ها و بسیاری از متون لیبرالی انعکاس یافته لازم است این مسئله رابطه خرده بورژوازی و دموکراسی است. عامل تحقق دموکراسی را خرده بورژوازی و طبقه متوسط می شمارند و ایدئولوژی طبق متوسط را دموکراسی اعلام می کنند. مسئله چیست؟
طبقه متوسط یا خرده بورژوازی به علت موقعیت طبقاتی و جایگاهی که در نظام تولیدی جامعه اشغال می کند ، از دست یافتن به یک کلیت واحد، افق مستقل و شکل دادن به کنشی مستقل از بورژوازی و پرولتاریا عاجز است.
بورژوازی و پرولتاریا هر دو مستقل از قشر بندی های درونیشان یا کوچک بود نشان (از نظر کمی در مقابل دیگر طبقات  اجتماعی) در مواقع تشدید مبارزه طبقاتی به سرعت چون یک کلیت واحد در این مبارزه منافع خود را پی می گیرند. هر دوی این طبقات دارای دیدگاهی منسجم و مشخص نیست به  خود و جامعه می باشند.
و در نهایت این دو طبقه عمده اجتماعی هستند که در تمامی عرصه ها از فرهنگ تا اقتصاد و سیاست در مقابل هم صف خواهند کشید و دیگر نیروهای اجتماعی نیز تنها به صورت متحد و یا دنباله روی یکی از این دو صف (بورژوازی و پرولتاریا) در تعیین سرنوشت خود و جامعه شرکت می نمایند.
خرده بورژوازی نیز همچون دیگر نیروهای مشابه خود در چنین مواقعی به علت نداشتن افق و دیدگاهی منسجم (این ناتوانی از جایگاهی  که این طبقه در ساختار تولیدی جامعه اشغال می نماید، کسب می کند.) به سرعت تجزیه گشته و حول دیدگاه ها ، اهداف و جریانات سیاسی بورژوایی و پرولتری قطبی می شوند.
دموکراسی به عنوان یک نظام سیاسی شکل حکومت مطلوب بخشی از بورژوازی و سرمایه داری در کشورهای معینی می باشد و در این میان خرده بورژوازی نه حامل و نه از عوامل اصلی برپا کننده دمکراسی خواهد بود، بلکه با توجه به سمت گیری به سوی یکی از طبقات اصل، به این امر برخورد خواهد نمود. در صورت نزدیکی به بورژوازی، طفیلی خط مشی و سیاست های کلان بورژوازی در برخورد با دموکراسی خواهد بود (در بالا مانع الجمع بودن دموکراسی حتی  با معنای لیبرالی آن را با منافع مادی و اقتصادی سرمایه داری و بورژوازی در ایران توضیح دادیم)
به عبارتی در ایران تحقق آزادی های اجتماعی و سیاسی (یا به تعبیری بورژوایی دموکراسی را) نباید از بورژوازی و لیبرالیسم انتظار داشت. بورژوازی و به تبعیت از آن نیروهای سیاسی لیبرال تحت عنوان پراگماتیسم و واقعیات ناگزیر حکومت آتی استبدادگر ایران را پی ریزی می نمایند. این  کارکرد نهایی نیروهای سیاسی بورژوازی و نیروهای سیاسی لیبرال در ایران است.

نگاهی به شرایط پیش رو


بهروز کریمی زاده
بیش از یک سال و نیم از انتخابات ریاست جمهوری در سال 1384 نمی گذرد که با تحولات بسیاری در سیاست داخلی و خارجی نظام روبه رو هستیم.  به گونه ای خلاصه سعی می کنیم نگاهی به این تحولات در سطح سیاست داخلی و خارجی داشته باشیم تا به یافتن راهی برای چگونگی عمل جنبش های اجتماعی نزدیکتر گردیم. جمهوری اسلامی از ابتدا بر دو بن متفاوت اجتماعی – سیاسی قرار گرفت. بُن اسلام سیاسی و پایه بورژوایی حکومت که ضرورت های جامعه سرمایه داری ایران را به جمهوری اسلامی تحمیل می کرد.
جمهوری اسلامی از ابتدا به صورت یک دولت نامتعارف سرمایه ظهور کرد و از همان ابتدای شکل گیری آن معضل بخشی از حاکمیت، بورژوازی ایران و نظام جهانی سرمایه تبدیل آن به یک حکومت متعارف سرمایه بوده است. ( رجوع کنید به مقاله آقای شاهو رستگاری در همین شماره)
اما اکنون صورت مساله دوره حاضر چیست؟ هر دو جناح به ضرورت تبدیل جمهوری اسلامی به یک حکومت سرمایه داری متعارف و برقراری رابطه ای خوب با نظام بین الملل پی بردهاند، اما مساله بر سر حفظ شکل بندی سیاسی حکومت و حفظ حاکمین در جریان این تحول است.
جناح اصلاح طلب و نزدیک به بورژوازی ایران تز تعامل و همکاری با نظام بین الملل و استحاله تدریجی  در داخل را در سر می پروراند و جناح معروف به اصول گرا مبتنی بر «بُن اسلام سیاسی» تز تحمیل خود به نظام جهانی را برای حفظ نظام منطقی می دانست. پیروزی طرفداران  این تز یعنی «تحمیل نظام به فضای بینالمللی» پس از به قدرت رسیدن احمدی نژاد از طریق کشمکش بر سر مسائل هسته ای خود را به نمایش گذاشت.
در موقعیت فعلی می توان سیاست خارجی جمهوری اسلامی را در تامین منافع نظام نسبتاً موفقیت آمیز دانست. آمریکا در تشکیل جبهه واحدی علیه جمهوری اسلامی ناموفق بوده، نیروهای نظامی آمریکا در عراق و افغانستان کاملاً زمین گیر شده اند و در دو ماه اخیر بیشترین تلفات را در دو کشور یاد شده داشتهاند. جنگ لبنان که با پیروزی نسبی اسلام سیاسی به نمایندگی حزب الله به پایان رسید و در نهایت تحریم های اقتصادی ایران نیز با توجه به مقاومت روسیه و چین به نظر بسیار ضعیف تر از آن می آید که فشاری بر جمهوری اسلامی به حساب آید. (هر چند در صورت طولانی شدن بازی منتظر نتایج دیگری باید باشیم)
سیاست خارجی دولت نهم بسیار کارآمدتر از آن چیزی است که مفسرین و تحلیل گران بیان می نمودند. (البته باید ذکر کرد این کارآمدی بیش از هر چیز راستای تامین منافع حاکمیت قابل تعریف می باشد. نه منافع مردم.)
سیاست داخلی دولت نهم در داخل کشور بر دو پایه استوار بود. در مرحله اول بستن فضا، جلوگیری از هر گونه تحرک مخالفین و اپوزیسیون در داخل کشور و سرکوب هر نوع حرکت یا جنبش اجتماعی. (از جنبش کارگری گرفته تا جنبش زنان وجنبش دانشجویی)
پایه دوم این سیاست مبتنی بر از بین بردن زمینههای نارضایتی با اهرم های اقتصادی بود. امکانی که افزایش قیمت نفت درخدمت دولت قرار داده بود.
سیاستهای اقتصادی دولت نهم نه نابودی طبقه متوسط را هدف قرار داده بود و نه چیز دیگری را، بلکه دو هدف افزایش رفاه اجتماعی و آمادگی مقابله با تحریمهای بینالمللی را در دستور داشت. این سیاست ها موقتاً منجر به اخلال در منافع بورژوازی ایران خواهد شد، اما در اصل نه تنها هیچ سمت و سوی ضد بورژوایی یا ضد سرمایه داری ندارد، بلکه در طولانی مدت نتیجه آن ابقای نظم بورژوایی کنونی و سرکوب جنبش طبقه کارگری است (که بار دیگر در حال سر بر داشتن از زمین خون آلودی است که با همکاری لیبرال ها و مکتبی ها دو دهه پیش در آن به خاک سپرده شده بود.) در تایید  این تحلیل به «ابلاغ سياستهاي كلي اصل 44 قانون اساسي» توسط عالیترین مقام کشور و صدها نمونه دیگر می توان اشاره نمود.
این سیات ها عملاً در هدف افزایش رفاه اجتماعی به شدت ناکارآمد از آب در آمدند و سیاست  داخلی احمدی نژاد را به شدت با خطر مواجه ساخته است. نارضایتی وسیع طبقه کارگر و دیگر طبقات محروم، اعتصابات وسیع در کارخانجات، رشد وسیع تشکل های کارگری مستقل در تهران و شهرستان ها، همه نشانگر گسست بیش از پیش دولت نهم و طبقه کارگر و جلو آمدن این طبقه به عنوان عامل اصلی تحولات آتی ایران می باشد.
در این میان بورژوازی ایران و متحدانش در حال از دست دادن وزن خود در توازن طبقاتی فعلی به نفع طبقه کارگر و متحدانش هستند. این مسئله بورژوازی و نمایندگان سیاسی اش را روز به روز از لحاظ سیاسی نیز کاملاً به آمریکا و توان نظامی اش وابسته نموده. بورژوازی و اپوزیسیون راست (لیبرال) از هر پراتیکی در شرایط امروز ایران خود را ناتوان می بینند و در عین نفرت از رادیکالیسم، (حضور مردم در سیاست می تواند به معنای ناقوس مرگ بورژوازی و نیروهای لیبرال در صحنه سیاسی ایران باشد). مشی حرکت خود را سکوت در مقابل سرکوب ها، استقبال از مرگ جنبش های اجتماعی، زدن رقیب سیاسی و طبقاتی خود (یعنی چپ) قرار داده اند  تا به خیال خودشان تا رسیدن تانک های آمریکایی و بر پایی دموکراسی توسط آمریکا بتوانند اندکی زمان  از جمهوری اسلامی بخرند.
سرمقاله :
نگاهی به شرایط پیش رو
بهروز کریمی زاده
در این میان باید راهی در مقابل طبقه کارگر، زنان، دانشجویان و دیگر انسانهای آزادی خواه و ستمدیده ای که جنگ و سرکوب وسیع، خفقان و… بر زندگی اشان سایه افکنده نشان داد. آیا می توان به دولت و ارتش آمریکا امیدوار بود؟ آیا به شاهزاده رضا پهلوی ها می توان امیدوار بود؟ آیا در انتخابات بعدی باید به آغوش رفسنجانی و مشارکتی ها بازگردیم؟
راه برون رفت از این شرایط ایجاد خط سومی است در مقابل استبداد و سرکوب از سویی و از سوی دیگر در برابر آمریکا و اپوزیسیون راست ایران، جبهه ای که مخالفت با فضای جنگی و مقابله با تحمیل این فضا به جامعه از اهداف و شعارهای استراتژیک آن است.
جنبش های اجتماعی طبقه کارگر، زنان، دانشجویان و دیگر جنبش ها یا نیروهای آزادی خواه پایه های اصلی تشکیل این خط را شکل میدهند. این نیروها در عین احتراز از هر گونه ائتلاف یا نزدیکی با نیروهای آمریکایی و استبداد حاکم، با تاسیس تشکل های صنفی، اجتماعی، سیاسی (و هر آن چیز دیگر که همچون یک سنگر از اعضای خود در مقابل هجوم نیروهای سیاه، بتواند حفاظت نماید) اقدام میکنند. ‎‎
این شیوه عمل محتاج کنارگذاشتن دیدگاههای «نخبه گرایانه» و «تغییراز بالا» می باشد. (که لیبرال ها و دوم خردادی ها در این سالها به این گونه ترویج و عمل کرده اند.)  به عبارتی دیگر همه جنبش های اجتماعی در بطن یک کشمکش طبقاتیِ وسیعتر و عمیق تر قرار دارند که باید در بین هژمونی هر یک از این طبقات بر خود یکی را انتخاب نمایند. بورژوازی ایران در جریان اصلاحات بی کفایتی و خیانت پیشگی اش را بار دیگر در پیشگاه تاریخ به همگان ثابت کرد و این بار طبقه کارگر است که با گسست از چپ سنتی و پوپولیست گذشته باید سعی نماید با رهبری درستی این جنبش ها را به مقصود برساند.
مبارزه برای تحقق خواست های دموکراتیکی چون «آزادی تشکلها»، «آزادی بیان و لغو سانسور»، «به رسمیت شناختن حق اعتصاب و اعتراض» و…  در لیست مطالبات اصلی این جبهه است که اتفاقاً توسط نیروهای این جبهه به هیچ روی تحت عناوینی چون تغییر نقطه ثقل تعیین سرنوشت از عرصه داخلی به عرصه بین الملل  مورد معامله قرار نمی گیرد. کسانی که چنین عناوینی را مطرح میکنند، خواسته یا ناخواسته سرنوشت مردم را با دست خود به نیروهای نظامی، ارتجاعی، سیاه و… می سپرند. در حالی که اساسیترین هدف در دوره حاضر آماده کردن مردم برای دخالت در تعیین سرنوشتشان و در دست گرفتن آن است.
به عبارتی پاسخ منفی به حمله نظامی یا هرگونه دخالت خارجی و مقاومت در مقابل استبداد و سرکوب داخلی دو وجه استراتژی واحدی است که در آن پیگیری مستمر خواسته ها و مطالبات مردم به صورتی مستقل و بر پایه نیرو های مردمی پیگیری میشود.
در حاشیه(لیبرال ها هم بخوانند!):
اخیراً حملات وسیعی از طریق تریبون ها و شخصیت های مختلف (از عالی ترین مقام مملکت تا دون پایه های دور و بر تحکیم و سلطنت طلبان و مدعیان لیبرالیسم وطنی) به چپ و به خصوص مواضع چپ رادیکال صورت گرفته  است که این امر بیش از هر چیز نشانگر واقعیت چپ رادیکال در جامعه امروز ایران است که با توجه به مواضع آزادی خواهانه و برابری طلبانه آن خطر فراگیر شدن آن یا همین توان  بالفعل محدود کنونی اش هم دیگران را به شدت مضطرب نموده است.
این حملات از جانب نیروهای راست بیش از هر چیزی (امیدوار بودیم این حملات بیشتر ناشی از دغدغه ای جهت رشد و تعالی جنبش دانشجیی از لحاظ نظری باشد) عصبیت بورژوازی ایران بر اثر ناتوانی ذهنی و عملی اش در مواجه با نمایندگان تحمیلی اش را نشان می داد. عقیمی جریان راست در ایران چه از لحاظ نظری و چه به لحاظ عملی امری است که ریشه در خاستگاه طبقاتی این دیدگاه دارد و در این میان تنها عملی که می توانند حول آن دیدگاه و عمل خود را منسجم کنند، حمله به دشمن طبقاتی اشان یعنی پرولتاریا و نمایندگان سیاسی آن یعنی چپ رادیکال می باشد.
در این جا تنها به چند توهین و مهمل صادره از آن جنابان پاسخی در خور داده خواهد شد تا اندکی از توهمات این افراد بکاهیم و در ادامه نیز مباحث نظری فارغ از شیرین کاری های آقایان! بر روال سابق در این شماره و شماره های آتی پی گرفته خواهد شد.

1-در باب پرداخت هزینه : این مسئله  که چپ ها در تاریخ ایران یا در دوره مشخصی به طور مثال در حوادث خرداد ماه گذشته هزینه کمتری از جریانات راست پرداخته اند بیشتر به یک شوخی شبیه است یا به وقاحت غریبی در وارونه جلوه دادن حقایق نیاز دارد. به نظر ما مسئله بسیار روشن است، آقایان دست پیش را گرفته اند تا پس نیفتند. در رابطه با احکام کمیته انضیاطی با همه به صورت یکسان برخورد شد و نیروهای چپ نیز هزینه خود را پرداخته اند و جالب است که بعضی از دانشجویان بازداشتی در خرداد ماه امسال نیز به این طیف تعلق داشتند. یادآوری تعلقات  زندانیان سیاسی اخیر نیز بعید می دانم لازم به یادآوری داشته باشد. طرفداران حقوق بشر عزیز نیز که ظاهراً نسبت به دهه 60 دچار آلزایمر شده اند.
متاسفانه اتهامات دیگری مبنی بر نزد یکی بعضی افراد به حاکمیت یا مشکوک بودن بعضی دیگر صورت می گیرد که این مباحث به قدری سخیف است و از زبان افرادی بیان می گردد که احتیاج به سخنی در این زمینه نیست.(هر چند در این زمینه نیز گفتنی ها بسیار است

2- در باب دموکراسی خواهی!: از دیدگاه ما مسئله بسیار روشن است. چپ رادیکال به مطالبات دموکراتیک و آزادیخواهانه متعهد است و این مطالبات در چارچوب مبارزات طبقه کارگر و یک استراتژی سوسیالیستی پیگیری می نماید. اما خود را مفتخر می داند که حاضر به عضویت و همکاری در هیچ جبهه مشترکی با سلطنت طلبان و نیروهای آمریکایی یا نیروهایی که از هر گونه دخالت  خارجی در ایران حمایت می نمایند (این دخالت از تحریم تا دخالت نظامی را شامل می شود) نمی باشد. چپ رادیکال چنین نیروهایی را زمینه ساز عراقیزه کردن ایران و تبدیل ایران به زمین بازی گانگسترهای قومی، مذهبی و نظامی می داند.
چپ رادیکال مطالبات آزادی خواهانه و دموکراتیک را در چارچوب چوب جنبش های اجتماعی و پروسه دخالتگری مردم در سرنوشتشان را قابل پیگیری و تحقق می داند و تحقق نهایی آن را در برقراری سوسیالیسم می یابد.
اگر تنها تعبیر رئال و واقعی از آزادی خواهی و دموکراسی تعبیر بوش و نئوکنسرواتیسم کنونی است که این بیشتر  تقویت موضع بن لادن از آب در خواهد آمد!
نه خیر آقایان! این  دو قطبی کاذب را که یا باید نظم تحمیلی آمریکا را با جنگ افروزی ها و نابودی بنیاد های مدنیت جامعه پذیرفت و یا باید تروریست های اسلامی و بمب و ترور آنها را، میلیون ها انسان آزادی خواه و برابری طلب به یمن حضور و قدرت طبقه کارگر و نمایندگان  سیاسی آن نخواهند پذیرفت.
آری! دنیای  دیگری ممکن است.
در پایان یادآور می شویم برای آنکه اعتراف شود عده ای شرایط کنونی را نه می توانند تحلیل کنند و نه می توانند برای آن راه حلی پیدا کنند ، این همه احتیاج به معلق های تئوریک و فحاشی به دیگران ندارد! اضمحلال و پوچی لیبرالیسم و بورژوازی ایران را به شیوه ای بهتر از آن چیزی که خود به نمایش می گذارند، نمی توان بیان کرد.
به امید دنیایی انسانی تر

شرحی بسیار کوتاه و مقدماتی از پرونده قتلهای زنجیره ای

در پائیز سال 1377 در زمان ریاست جمهوری محمد خاتمی، قتل تعدادی از نویسندگان، مترجمان، متفکران، روشنفکران و فعالان سیاسی باعث گشود...